رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیو گرافی ترنسهای گمنام
#1
برای آگاهی از زندگی ترنسهای ایران خواهشمنداست  که زندگی نامه خود  با رعایت مساعل امنیت اطلاعات شخصی به صورت کامل و جزئیات کامل بنویسید تا هم  اعضای  این انجمن همدیگر بیشتر آشنا شود ور در صورت امکان بشود از روی آن کتابی با نام  (خودتون پیشنهاد بدین ) چاپ کرد
پاسخ }
#2
فصل اول: کودکی
من هفتمین فرزند بودم که در خانواده متولد شدم یعنی قبل از من 6 نفر دیگر در خانواده ما بودند که سه نفر از انها به دلیلی در دوران کودکی فوت کرده بودند
در نتیجه من پنجمین فرزند زنده و و سومین پسر خانواده بودم  بعد از من هنوز سه نفر در صف بودند  تا به دنیا بیایند  
از دوران کودکیم چیز زیادی به یاد ندارم  و   مادرم میگوید تو بچه آرامی بودی
 ولی خودم میدانم که اگر در این خانواده دیده نمیشدم  در خانواده ما تعداد   پسرها بیشتر از دخترها بود من دو برادر بزرگتر از خودم داشتن که هردو زورگو وخشن بودند  این را از روی کتکهایی که میخوردم میگویم  خانواده ما کشاورز بودند از وقتی که یادم می آید در صحرا کار میکردیم
پاسخ }
#3
کودکی
من فرزند و پسر (؟) چهارم خانواده در خانواده ای متوسط بدنیا آمدم. مادرم به علل نامعلوم 8 فرزند سقطی یا مرگ در روزهای اول نوزادی داشته است و کلا پنج فرزند باقی مانده است.
خانواده ام و بویژه مادرم بشدت پسر دوست و با تبعیض جنسیتی شدید بودند و در این خانواده داشتن رفتارهای دخترانه  (حتی خفیف) بشدت منع بود. اولین خاطراتم بازی هایم و لباسهایم است. مادرم میگوید کودکی درونگرا و لجباز بودی که همیشه دخترها هم بازیت بودند و برای بازی تا چندکوچه دورتر میرفتی که دخترهارو پیدا کنی آخه نزدیکی یا تو خونه دختر نبود
من عاشق دامن و کفش تق  تقی و چادرسفید گلدار و انگشتر بودم.
وقتی هم چیزی میخواستم با گریه و اصرارشدید سعی میکردم بدستش بیارم.
بابام کارگر کارخونه بود و مامانم بیشتر بخاطر این کارهام تنبیهم میکرد ولی اجازه نمیداد کسی مسخره کنه یا اذیتم کنه
اگر به خانه من آمدی،
برایم ای مهربان
چراغ بیاور و
یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم... 
پاسخ }
#4
من دومین فرزند خانواده بودم و قبل از من خواهرم بود من از کودکی لباسهای خواهرم میپوشیدم وعاشق دامن بودم اما مجبور بودم مخفی کنم یادم یه بار به مامانم گفتم آرزوم یک روز کاملا یک دختر باشم ویه بار این کار کردم مادرم که از سر کار امد من و تو لباس کامل یه دختر دید البته از لباسهای خودش وخواهرم  استفاده کردم عصبانی شد گفت برو درش بیار
پاسخ }
#5
وای منم بازی ؟؟؟4a5132

با اینکه دخترم ولی از بچگی مثل یه مرد با من برخورد میشد و از وقتی که خیلی کوچیک بودم برای خرید میفرستادن بیرون و حتی به زور کت و شلوار مردونه تنم کردن که بعد از چند روز پارش کردم و کلی هم کتک خوردم .
همیشه برام توپ و تفنگ (اسباب بازی) میخریدن و من هم میشکستم و کلی کتک میخوردم که چرا شکستمشون ! بعد میرفتم با عروسک خواهرم بازی میکردم .
ولی خواهرم اجازه نمیداد به عروسکش دست بزنم و من هم یواشکی عروسکش رو بر میداشتم .Greenstars
همیشه بازی های من : لی لی بازی * تناب بازی * خاله بازی و بازی با دخترا بود و از بازی با پسرها وحشت داشتم ! آخه خیلی خشن برخورد میکردن .
همیشه از فوتبال میترسیدم ! بیشتر شبیه دعوا و جنگ میمونه که همه دارن همدیگه رو میزنن و به هم بدوبیرا میگن و داد میزنن ! خیلی وحشتناکه9f5f8d


.
.......................................  
پاسخ }
#6
میخوام سرنوشتم رو بگم ولی نمیدونم از کجاش شروع کنم توی یکی از شهرهای شمالغربی ایران بدنیا اومدم دوران کودکیم تو شلوغی خیل عظیم مهمونهایی که گاه و بی گاه میومدن خونمون گذشت و اصلا نفهمیدم که چطور گذشت فقط تنها چیزی که ازش یادمه من با بقیه تفاوت داشتم با برادرم با بقیه پسرهای دور و برم نه اینکه بخواهم با دختر ها بازی کنم چون بجز خواهرم دختر دیگه ای اطرافم نبود بچه ای گوشه گیر بودم که با هیشکی دم خور نمیشدم اینطوری دوران قبل از مدرسه گذشت تو دوران تحصیلات ابتدایی درسم خوب بود ولی تا چیزی میشد گریه ام میگرفت و میشدم سوژه خنده پسرهای دیگه البته این رفتارم هنوزم با هامه !
باهیشکی آبم تو یه جوب نمی رفت پسرها بچه ضعیفی مثل من رو نمیخواستند واسه همین همیشه تنها بودم . همیشه ازم خودم این سئوال رو میکردم که خدا چرا من مثل بقیه نیستم و از چیزها و کارهایی که اونا خوششون میاد من خوشم نمیاد .
وضعیت به همین منوال گذشت دوران راهنمایی هم تموم شد و من هنوز نمیدونستم کیم ؟
تا اینکه یه روز داستان یه ترنس رو تو یه مجله خوندم  ... و فهیدم که آدمهایی مثل من هم تو این کره خاکی وجود دارند ولی چون اون موقع مثل حالا اینترنت و این جور چیزها وجود نداشت زیاد نتونستم راجع بهش اطلاعات کسب کنم .

صادقانه بگم ،من برای اینکه بتونم خودم رو با بقیه وفق بدم کارهای زیادی کردم  از رفتن به باشگاه ورزشهای رزمی گرفته تا ....
نشد که نشد دیدم جسمم رو میتونم عوض کنم مثلا میتونم عضلانی تر بشم ولی فکر و روحم همونه و روز به روز با این کارها تضاد بین جسم و روحم بیشتر میشه پس ولشون کردم .
این تضاد تا اونجا پیش رفت که حتی نتونستم برای کنکور  درست و حسابی درس بخونم چون نمیتونستم فکرم رو روی درسهام متمرکز کنم و این شد که تو یه رشته ای که اصلا سنخیتی با عقاید و افکار من نداشت قبول شدم  اما مشکلات همچنان روز به روز بیشتر میشد محیط دانشگاه بدتر از محیط مدرسه بود اگر تو مدرسه تو دوران ابتدایی رفتاری خلاف رفتار جنسیتت نشون میدادی زیاد به چشم نمی اومد ولی اینجا قضیه فرق میکرد بالاخره تضاد فکری و رفتاری با بقیه پسرها دانشگاه ،عدم توانایی تمرکز و مهمتر از بقیه دوست نداشتن رشته تحصیلی دست به دست هم دادن و باعث شدن که دو ترم مونده تا دانشگاه تموم بشه ترک تحصیل کنم همه در تعجب بودند که پسر در سخوان مدرسه چرا اینطوری به همه چیز پشت کرد .
بعد دانشگاه مشکل سربازی اومد جلو ، دیگه خودتون میتونید بفهمیدبودن تو جمع مردونه اونم هم تو همچون محیطی چطور میتونه باشه . وقتیکه بین سربازهای دیگه بخاطر گیر دادن فرمانده گریه تون بگیره نه اینکه بچه ننه یا سوسول باشی نه ،الان الان هم بیشتر شب ها با کابوس دوران سربازیم و اذیت هایی که شدم از خواب میپرم و نمیدونم که کی از شرش راحت میشم ،من بیشتر دوران زندگیم رو بیرون از خونه برای فراموش کردن تفکراتم و برای سرگرم کردن فکرم به کارهای دیگه کار کردم ولی نتونستم هیچ کدوم رو بخاطر تفاوت ذهن و فکرم ادامه بدم .
اینجا تنها جاییکه میدونن من کیم و میتونم راحت خودم باشم بغیر از اینجا هیچ کسی از منو و  مشکلاتم خبر نداره ، اگه بقیه با خونوادشون سر پذیرفتن تغییر جنسیتشون مشکل داشته باشند و از طرف خونواده طرد بشند خونواده من شاید اولش مخالفت کنند ولی چون اینقدر به من اطمینان دارند مطمئنا قبول میکنند ولی من خودم نمیتونم و نمیخوام باعث ناراحتی شون بشم اینکار من باعث میشه که اونا یه جورایی عذاب بکشند و از طرف بقیه از محیط بیرون تو فشار قرار بگیرندچون اینجا شهر کوچیکه و این وضعیت رو من نمی تونم تحملش کنم و باعث اذیت و آزارشون بشم این یکی از مهم ترین دلایلم برای رو نکردن خود واقعیمه .

شاید روزی برسه که من هم موقعیت بیرون امدن رو پیداش کنم ولی تا اون روز ،
زندگی همچنان ادامه دارد...
virtual_lifeee@
پاسخ }
#7
بچه اولم بعد داداشم
ازبچه گی توکووووووووچه فوتبال بازی آقا خییییییییییلی خوب بود
بعدشم آی دعوام میکردن200این طور ک مشاهده میکنید
خلاااااصه اززمین خاکی شروع کردیم الانم توی تیم فوتسال هستم
اونجا2 دوست دارم ک مث خودم ترنس هستن
تازه اونجافهمیدم کیم زندگیم مدیون اوناست61c51f
پاسخ }
#8
(05-17-2013، 02:18 PM)Sarah نوشته: میخوام سرنوشتم رو بگم ولی نمیدونم از کجاش شروع کنم توی یکی از شهرهای شمالغربی ایران بدنیا اومدم دوران کودکیم تو شلوغی خیل عظیم مهمونهایی که گاه و بی گاه میومدن خونمون گذشت و اصلا نفهمیدم که چطور گذشت فقط تنها چیزی که ازش یادمه من با بقیه تفاوت داشتم با برادرم با بقیه پسرهای دور و برم نه اینکه بخواهم با دختر ها بازی کنم چون بجز خواهرم دختر دیگه ای اطرافم نبود بچه ای گوشه گیر بودم که با هیشکی دم خور نمیشدم اینطوری دوران قبل از مدرسه گذشت تو دوران تحصیلات ابتدایی درسم خوب بود ولی تا چیزی میشد گریه ام میگرفت و میشدم سوژه خنده پسرهای دیگه البته این رفتارم هنوزم با هامه !
باهیشکی آبم تو یه جوب نمی رفت پسرها بچه ضعیفی مثل من رو نمیخواستند واسه همین همیشه تنها بودم . همیشه ازم خودم این سئوال رو میکردم که خدا چرا من مثل بقیه نیستم و از چیزها و کارهایی که اونا خوششون میاد من خوشم نمیاد .
وضعیت به همین منوال گذشت دوران راهنمایی هم تموم شد و من هنوز نمیدونستم کیم ؟
تا اینکه یه روز داستان یه ترنس رو تو یه مجله خوندم  ... و فهیدم که آدمهایی مثل من هم تو این کره خاکی وجود دارند ولی چون اون موقع مثل حالا اینترنت و این جور چیزها وجود نداشت زیاد نتونستم راجع بهش اطلاعات کسب کنم .

صادقانه بگم ،من برای اینکه بتونم خودم رو با بقیه وفق بدم کارهای زیادی کردم  از رفتن به باشگاه ورزشهای رزمی گرفته تا ....
نشد که نشد دیدم جسمم رو میتونم عوض کنم مثلا میتونم عضلانی تر بشم ولی فکر و روحم همونه و روز به روز با این کارها تضاد بین جسم و روحم بیشتر میشه پس ولشون کردم .
این تضاد تا اونجا پیش رفت که حتی نتونستم برای کنکور  درست و حسابی درس بخونم چون نمیتونستم فکرم رو روی درسهام متمرکز کنم و این شد که تو یه رشته ای که اصلا سنخیتی با عقاید و افکار من نداشت قبول شدم  اما مشکلات همچنان روز به روز بیشتر میشد محیط دانشگاه بدتر از محیط مدرسه بود اگر تو مدرسه تو دوران ابتدایی رفتاری خلاف رفتار جنسیتت نشون میدادی زیاد به چشم نمی اومد ولی اینجا قضیه فرق میکرد بالاخره تضاد فکری و رفتاری با بقیه پسرها دانشگاه ،عدم توانایی تمرکز و مهمتر از بقیه دوست نداشتن رشته تحصیلی دست به دست هم دادن و باعث شدن که دو ترم مونده تا دانشگاه تموم بشه ترک تحصیل کنم همه در تعجب بودند که پسر در سخوان مدرسه چرا اینطوری به همه چیز پشت کرد .
بعد دانشگاه مشکل سربازی اومد جلو ، دیگه خودتون میتونید بفهمیدبودن تو جمع مردونه اونم هم تو همچون محیطی چطور میتونه باشه . وقتیکه بین سربازهای دیگه بخاطر گیر دادن فرمانده گریه تون بگیره نه اینکه بچه ننه یا سوسول باشی نه ،الان الان هم بیشتر شب ها با کابوس دوران سربازیم و اذیت هایی که شدم از خواب میپرم و نمیدونم که کی از شرش راحت میشم ،من بیشتر دوران زندگیم رو بیرون از خونه برای فراموش کردن تفکراتم و برای سرگرم کردن فکرم به کارهای دیگه کار کردم ولی نتونستم هیچ کدوم رو بخاطر تفاوت ذهن و فکرم ادامه بدم .
اینجا تنها جاییکه میدونن من کیم و میتونم راحت خودم باشم بغیر از اینجا هیچ کسی از منو و  مشکلاتم خبر نداره ، اگه بقیه با خونوادشون سر پذیرفتن تغییر جنسیتشون مشکل داشته باشند و از طرف خونواده طرد بشند خونواده من شاید اولش مخالفت کنند ولی چون اینقدر به من اطمینان دارند مطمئنا قبول میکنند ولی من خودم نمیتونم و نمیخوام باعث ناراحتی شون بشم اینکار من باعث میشه که اونا یه جورایی عذاب بکشند و از طرف بقیه از محیط بیرون تو فشار قرار بگیرندچون اینجا شهر کوچیکه و این وضعیت رو من نمی تونم تحملش کنم و باعث اذیت و آزارشون بشم این یکی از مهم ترین دلایلم برای رو نکردن خود واقعیمه .

شاید روزی برسه که من هم موقعیت بیرون امدن رو پیداش کنم ولی تا اون روز ،
زندگی همچنان ادامه دارد...
سارا جون خواهر گلم، به خدا توکل کن یه روزی یقین دارم که از پیله بیرون میای، یه پروانه زیبا میشی و  پر میکشی. دعای خیر ما و دوستان دیگه این سایت پشت و پناهت باشه...
پاسخ }
#9
علیرضا تو هم فوتسالی هستی منم عضو تیم فوتسالم کدوم تیمی ؟کجابازی یمیکنی؟تو چه سطحی هستی؟
[عکس: pe55_582628f806c0614788958642950.jpg]
پاسخ }
#10
وای از بچگی از زنگ ورزش وحشت داشتم وهمش مسخره میشدم. معلم ورزش و بچه ها. من همیشه از استرس این زنگ واقعا مریض میشدم دل درد میشدم سردرد میشدم. از ورزشای تند و خشن و توپی می ترسیدم و بدم میومد و هنوزم میترسم. معلم میگفت از توپ می ترسی. با اصرار می رفتم ورزش های انفرادی یا آروم. مثه شطرنج یا ... ولی کلا از استرس این زنگ نمی تونستم تمرکز کنم و همش خدا خدا میکردم کاش تموم بشه
همیشه هم شاگرد اولی بودم که پاییین ترین نمرش ورزش بود
وای خدایا هنوز از خاطراتش تنم میلرزه. تو دانشگاه همش نامه جعلی پزشک میبردم و دوباره نمره بد میگرفتم/
ولی الن یوگا انجام میدم. نرمش میکنم پیاده روی میکنم.
خوش بحالتون علیسا و علیرضا که ورزشکارین و از توپ نمی ترسین
اگر به خانه من آمدی،
برایم ای مهربان
چراغ بیاور و
یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم... 
پاسخ }


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان