رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیو گرافی ترنسهای گمنام
#11
(06-12-2013، 11:38 AM)فریماه نوشته: وای از بچگی از زنگ ورزش وحشت داشتم وهمش مسخره میشدم. معلم ورزش و بچه ها. من همیشه از استرس این زنگ واقعا مریض میشدم دل درد میشدم سردرد میشدم. از ورزشای تند و خشن و توپی می ترسیدم و بدم میومد و هنوزم میترسم. معلم میگفت از توپ می ترسی. با اصرار می رفتم ورزش های انفرادی یا آروم. مثه شطرنج یا ... ولی کلا از استرس این زنگ نمی تونستم تمرکز کنم و همش خدا خدا میکردم کاش تموم بشه
همیشه هم شاگرد اولی بودم که پاییین ترین نمرش ورزش بود
وای خدایا هنوز از خاطراتش تنم میلرزه. تو دانشگاه همش نامه جعلی پزشک میبردم و دوباره نمره بد میگرفتم/
ولی الن یوگا انجام میدم. نرمش میکنم پیاده روی میکنم.
خوش بحالتون علیسا و علیرضا که ورزشکارین و از توپ نمی ترسین



یادش بخیر دوران دبیرستان...یه دوستی داشتم بسیار مودب، متین و از یک خانواده فرهیخته. ما هم با هم همکلاس بودیم و توی یه محله هم بودیم. با همدیگه میومدیم دبیرستان و بر می گشتیم. خیلی هم زرنگ و با هوش بود اما اونم همین شرایط رو داشت. از توپ می ترسید. از بازیهای خشن پسرونه می ترسید. بیچاره خیلی توی ورزش ضعیف بود طوریکه حتی یه دونه بارفیکس هم نمی تونست انجام بده. یادمه حتی طرز کتاب دست گرفتنش مثل ما پسرا نبود. کتاب رو با دست روی سینه اش نگه می داشت (بر عکس ما پسرا که کتابامونو زیر بغلمون می زدیم!). بیچاره وقتی سر کلاس آقا دبیر ازش سوال می کرد، گونه هاش مثل لبو سرخ می شد و خجالت می کشید(با اینکه درسارو خیلی خوب بلد بود). صداش هم با ماها فرق داشت. مثل ما نامرتب و شلخته نبود. هیچ دوستی نداشت و تنها دوستش من بودم. خیلی وقتها بچه های دیگه تو دبیرستان اذیتش می کردن ولی من همیشه ازش دفاع می کردم و نمی ذاشتم بچه ها مزاحمت براش ایجاد کنن. بیچاره خیلی به من وابسته بود. تا اینکه کنکور امتحان دادیم و اون کرمان قبول شد و من هم یه جای دیگه کشور. بعد از اون دیگه تا امروز ندیدمش چون خونه شون رو هم منتقل کردن. ایشالا هر کجا که هست موفق و پیروز باشه.
پاسخ }
#12
مخنصر شرحی از کودکی : کلا سه تا بچه ایم ... خواهرم - من - برادرم .... قبل از من یه سقطی داشته وآلده گرامی .... بنا به گفته های خودشون منتظر این بودن من پسر به دنیا بیامم و واقعا همم از همون دو سالگی به چشم میومد من دختر تیستم و پسرم.... همش لباس پسرونه تو کوچه میرفتم.سه سالم.بود کسی میگفت دختر یا اسمم و صدا میزد میزدم زیر.گریه میگفتم.من پسرمم . به زور اگه لباسی تنم.میکردن دو دقیقه نشده درش می اوردم.یا از تو کوچه لخت می اومدم تو خونه ... لباسا تو کوچه .... مهمونی رفتن عذاب بود یا همین لباسا یا نمیام ... اینا الان.تا قبل شیش سالگی منه .... یادم.نمیاد عروسک داشته باشم همش تنفگ بود فقط یه خرس داشتم فکر کنم ماشین وووو تو بازیا هم.همش نقش پدر خانواده رو داشتم همیشه با بابام بیرون بودم بعدش شیش سالم بود رفتم تو تیم.بسکتبال پسرا تا اول راهنمایی ..... ادامه مطلب .... در روزهای آینده ....
پاسخ }
#13
ا یوسف منم بسکتبالیم51  1356929779
They don't care, They don't understand and they judge ! ..
پاسخ }
#14
آبجی فریماه فدات توپ که ترس نداره بیا پیش خودم یادت میدم زیادم بازی خشنی نیس توپ عشق منه135
[عکس: pe55_582628f806c0614788958642950.jpg]
پاسخ }
#15
وای بقول معلم ورزشمون میترم النگوهام بشکنن.
باشه با شماها دوس دارم بازی کنم. ولی قول بدین مسخرم نکنین ها
اگر به خانه من آمدی،
برایم ای مهربان
چراغ بیاور و
یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم... 
پاسخ }
#16
قسمت دوم : کلاس سوم دبستان.موتور سواری رو یاد گرفتم هر وقت موقعیتی پیش میومد موتور میدیدم برمیداشتم ... خلاصه گذشت اول راهنمایی به زور از تیم.جدا شدم رفتم تو تیم با دخترا ... استارت گیر بازی از اطراف شروع شد ... رفتیم جلو همینطور از بس ضایع بازی در میوردن اطرافیان حراست ورزش استان.گیر داد ... از تیم ملی نونهالان بستکبال خط خطی شدیم.زانوم در رفتوو بعد از یکسال فوتسالیست شدم... بازم زندگی گذشت ... همه طوره آزاد بودم تا الان ولی خودم خودم رو قبول نداشتم ... بنا به جریانی فوتسال رو گذاشتم کنار و مشغول کار شدم .... بدترین دوران مدرسه بود هر روز دفتر هر روز مدیر این چه تیپه این چه مویه این ساعت ... مجبور بودم دبیرستان در هفته سه روز بیشتر نرم از دست همه ... آخرشم با معدل 17 قبول شدیم .... دیگه طاقتمم از جسمم دیگه دنده خلاصی زده بود ... آزاد از هفت دولت بودم ولی خودم توب قفسس ... فکر میکردم من توهم زدمم سعی کردم موهامو بلند بزارم که خلاصه افسرده شدم و خودکشی رو زدم .... خلاصه همینطور افسرده افسرده رفتیم رفتیمم بازمم گفتم توهم زدیا اومدم امتحان کردم بایکی دوست شدم سه روز بیشتر طول نکشید اصلا انگار هیچچچچچچ خیلی چیزا پیش اومد باز اونرم خودم راحت کنم نشد .... انگیزه صفر برا زندگی مثل مجسمه میرفتم سرکار بر میگشتم .. البته دوستام که اکثرا پسرن همیشه جویای حال بودن و تریپ رفاقت درستی دارند .... فکر میکردم عمل واسه دو جنسه هاست ... خلاصه تا اینکه فهمیدم ترنس ام ... و زندگیم کلی عوض شد پر انگیزه برای یکی شدن جسم و هویتم .... خیلی امیدوارم فقط اکثرا واقعا از جسمم بیزار میشم یه چیزی باید خرد بشه .... همه کارمو دارم انجام میدم ان شاءالله که درست بشه همه چیز برای همه و برای خودم
پاسخ }
#17
بچه اول از زن دوم بابام هستم که زن اولش که خالم بوده تو یه تصادف با بچه تو شکمش و دختر 4 سالش فوت میکنه میمونه آبجی بزرگمو بابام! بعدشم که به دنیا اومدن منو بعدم آبجیم که 6 سال ازم کوچیکتره..
موقعی که به دنیا اومدم گویا خیلی شبیه پسرا بودم همه فکر میکردن پسرم  اما افسوس...
از زمانی که یادم میاد 6-5 سالگی جفت پسرا بودم مدل موهام لباسام هم بازیام پسر بودن بازی هایی که.. فوتبال و دزد و پلیس..راه رفتنم حتی ..اسم پسرونه!!! کل روزام با دوستام تو کوچه سپری میشد و وقتی میومدم خونه و با اسم دخترونه.. دیوونه میشدمو میگفتم من پسرمو اسمم .. نیست!
تو خونوادمون هیشکی جز بابا و مامانم جرات نداشت منو با اسم دختر ..همه دخترا ازم متنفر بودن چون همش باهاشون دعوا میکردمو..تا روزی که دیگه از خونمون به یه خونه و محل دیگه اسباب کشی کردیمو همه دوستامو از دس دادم!
دوران ابتدایی کلا مثل قلدرا ریاست میکردم همه بچه ها حتی کلاس پنجمیا هم..ازم حساب میبردن با اون جثه ریزم حرفم برو داش همه جا
چند بار به خاطر رفتارامو دعواهام مدیر پروندومو داد دستمو گفت برو خونه و منم با کمال میل..48
دوران راهنمایی هم همون طور گذشت و..
دوران دبیرستان همه دردا شروع شد اول اینکه دیگه بزرگ شده بودمو باید وقتی میرفتم بیرون پوشش دخترونه..
دوم اینکه دیگه گیر دادنا و حرفای خونواده و تمسخرا شروع شد
سوم اینکه به بلوغ رسیدمو رشد سینه و عادت ماهانه... ولی صدام بم شد48 دورگه شده بود صدام یعنی عاشق خودمم!!!
چهارم تحصیل در رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداشتمو به اجبار خونواده..بعد 3 سال تحصیل تغییر رشته دادمو تازه بعد اینکه پروندم گرفتم فهمیدم رشته مورد نظر در شهر موجود نمی باشد و مجبور شدم یه رشته دیگه بخونم!!1361993858خدایی حال کنید که چه دوست اوسکولی دارید.
و بدتر از همه اینکه اجبار خونواده برا اینکه موهامو بلند کنمو رفتارمو پوششم و عوض کنم..
انقد بد بود اون دوران که..همه میگفتن خونوادش پسر ندارن عقدشونو رو دختر معصومشون.. مامانم شب و روز گریه که چرا اینجوری و مثلا دختر بزرگ منی همه دختر دارن منم میگم دختر دارم و و و و...
به خاطر مامان گفتم آقا آره خوب بزار عوض شم حتما تلقینه راس میگه دو جنسه که نیستم موهامو بلند کردم لباسام .. و حتی آرایش! خدا میدونه چه زجری کشیدم شب و روز به عکسای پسرونم نیگا میکردم و از نگا کردن تو آینه متنفر بودم.
حتی حدودا یه هفته هم با یه پسری رابطه.. اما دیدم نه دیگه نمیشه و همه چیزو به حالت متعادل درآوردم! 
از دانشگا قبول شدمو خوشحال از اینکه میرم یه جای دور و راحت.. میتونم خودم باشم!
اما..
هنو 2 هفته بود خوابگا بودم که همه نگاها جلب من به خاطر پوششم و صدام! حالا خوبه موهام بلند بود !!! ترم دو بودم که تو خوابگاه با یه دختری آشنا شدم ضربان قلبم 
به 10000... میرسید وقتی میدیدمش(بی جنبه)
بهش گفتم دوسش دارمو اونم رفته رفته عاشقم شد دیگه همه غمامو فراموش کرده بودم که تو خوابگاه .. همجنسباز... خطابمون کردن 
زندگی شده بود واسم جهنم که آره راس میگن من از بچگی با همه دخترا فرق داشتمو حس میکردم پسرمو چرا اینجوریم و.. و هزار چرا که جواباشونو هیشکی نمیدونست!
انقد حالم بد بود که با عشقم تصمیم گرفتیم بریم سینما 
از شانسم یه فیلم چرتی که خواستیم بریم اما یهو دیدم شخصیت فیلم جفت خودمه و .. بله ه ه ه ه فیلم آینه های رو به رو
انقد گریه کرده بودم که عشقم هی میگفت پاشو بریم اما میخواستم ببینم آخر فیلم چی میشه! بعد از اون اومدم کلی تحقیق و .. و موضوع رو از طریق خالم به خونوادم..
خلاصه که یه جلسه پیش دکتر مهرابی مشاوره که گفتن باید بیای ادامشو با رضایت خونواده که خونواده هم به شدت مخالفت و به اصرار من .. گفتمن عب نداره استخاره میکنیم که بد اومد با اینکه سه بار ج استخاره من خوب اومده بود اما توجهی نکردنو .. این بود زنگی من تا 19 سالگی البته 9 روز دیگه میشم 19 ساله ..
خیلی خلاصه نوشتم دوستان  واسه همه دعا کنید منم بین اونا

بجنگ تا بجنگیم زندگی...!!


[عکس: 53405854593555859127.png]
پاسخ }
#18
(06-12-2013، 12:07 PM)Iman نوشته:
(06-12-2013، 11:38 AM)فریماه نوشته: وای از بچگی از زنگ ورزش وحشت داشتم وهمش مسخره میشدم. معلم ورزش و بچه ها. من همیشه از استرس این زنگ واقعا مریض میشدم دل درد میشدم سردرد میشدم. از ورزشای تند و خشن و توپی می ترسیدم و بدم میومد و هنوزم میترسم. معلم میگفت از توپ می ترسی. با اصرار می رفتم ورزش های انفرادی یا آروم. مثه شطرنج یا ... ولی کلا از استرس این زنگ نمی تونستم تمرکز کنم و همش خدا خدا میکردم کاش تموم بشه
همیشه هم شاگرد اولی بودم که پاییین ترین نمرش ورزش بود
وای خدایا هنوز از خاطراتش تنم میلرزه. تو دانشگاه همش نامه جعلی پزشک میبردم و دوباره نمره بد میگرفتم/
ولی الن یوگا انجام میدم. نرمش میکنم پیاده روی میکنم.
خوش بحالتون علیسا و علیرضا که ورزشکارین و از توپ نمی ترسین




یادش بخیر دوران دبیرستان...یه دوستی داشتم بسیار مودب، متین و از یک خانواده فرهیخته. ما هم با هم همکلاس بودیم و توی یه محله هم بودیم. با همدیگه میومدیم دبیرستان و بر می گشتیم. خیلی هم زرنگ و با هوش بود اما اونم همین شرایط رو داشت. از توپ می ترسید. از بازیهای خشن پسرونه می ترسید. بیچاره خیلی توی ورزش ضعیف بود طوریکه حتی یه دونه بارفیکس هم نمی تونست انجام بده. یادمه حتی طرز کتاب دست گرفتنش مثل ما پسرا نبود. کتاب رو با دست روی سینه اش نگه می داشت (بر عکس ما پسرا که کتابامونو زیر بغلمون می زدیم!). بیچاره وقتی سر کلاس آقا دبیر ازش سوال می کرد، گونه هاش مثل لبو سرخ می شد و خجالت می کشید(با اینکه درسارو خیلی خوب بلد بود). صداش هم با ماها فرق داشت. مثل ما نامرتب و شلخته نبود. هیچ دوستی نداشت و تنها دوستش من بودم. خیلی وقتها بچه های دیگه تو دبیرستان اذیتش می کردن ولی من همیشه ازش دفاع می کردم و نمی ذاشتم بچه ها مزاحمت براش ایجاد کنن. بیچاره خیلی به من وابسته بود. تا اینکه کنکور امتحان دادیم و اون کرمان قبول شد و من هم یه جای دیگه کشور. بعد از اون دیگه تا امروز ندیدمش چون خونه شون رو هم منتقل کردن. ایشالا هر کجا که هست موفق و پیروز باشه.


عزیزم
ایمان
ولی من یه دوست داشتم اما به اندازه تو خوب نیود
بعد هم از سال دوم جدا شدیم من رفتم یه مدرسه دیگه
اونجا همه فقط بلد بودن مسخره کنن . یکیشون بام خوب بود و قلدر هم بود نمیزاشت اذیتم کنن ولی اونم هیض بود و چیزی نگدشت که دیگه حمایتم نکرد.
وای چه روزای بدی
من از موتور هم خیلی میترسیدم. بخاطر این هم مسخره میشدم و تحقیر. اصلا نمی تونستم سوار شم
اگر به خانه من آمدی،
برایم ای مهربان
چراغ بیاور و
یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم... 
پاسخ }
#19
خیلی از آقایون موتور سوار نمیشن عزیزم. اینکه دلیل تحقیر نیست فریماه جون
پاسخ }
#20
منم بازی Greenstars
ساکن اردبیلم
دخترم 22
ملوسم
نازم
مهربونم
خیلی خوبم21


[عکس: L136584659443.jpg]
پاسخ }


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان