رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیو گرافی ترنسهای گمنام
#21
............
پاسخ }
#22
سلام.من23سالمه وترنس ام تو اف
مادرم کلا 3تا بچه به دنیا اورد که من اخری هستم.اول پسر و دختر و من.نمیدونم مذیت خوبه منه یا بد.من از اولین جمله ای که تو ذهنم ثبت شد تا الان وتمام دوران زندگیم لحظه به لحظشو یادمه.نمیدونم برایچی این جمله هنوز یادمه که مادرم داشت به بقیه میگفت این باید دختر میشد...و دوران بچگیم هرچی اسباب بازی برام میگرفتن متلاشی میکردم.میرفتم سر وقت عروسکای خواهرم که اجازه نمیداد.خیلی گوشه گیربودم وهستم.دوران ابتدایی خرابکاری های زیادی میکردم همش تو دفتر مدیر بودم.بخاطر اوردن لوازم دخترونه و....تا اومدم راهنمایی تازه نامه زندگیم شروع شده بود.بخاطر رفتارم بین دوستام که خیلی کم بودن مسخره میشدم.بیشتر وقتها نقشه های شیطان صفتی میکشیدنو که به لطف خدا دستشون زود رو میشد.تا دوران دبیرستان خیلی ازار از همه رقمش برام بوجود اومد.هم از طرف خوانواده هم بدتر از همه دوستان نزدیک.تو این مدت نمیدونستم چرا من اینجوریم.اومدم با کارهای خشن مثل ورزش بوکس و پیدا کردن دوستان خشن خودمو درست کنم تا دبیرستانو تموم کردم رفتم دانشگاه تا ترم چهار من شده بودم اراذل نه به اون پررنگی.اوایل ترم 4بودم که دیگه صبرم لبریز شده بود نمیتونستم با این روحییاتی که دارم بجنگم.که زدم زیر همه چی.خود اصلیمو رو کردم.به یک  هفته نکشید دوستان نزدیکم بهم میگفتن تو چرا مثل تی اس ها رفتار میکنی.من تا اون موقع معنی تی اس رو نمیدونستم و به مرور بیشتر فهمیدم...دوستام ازم فاصله گرفتن طوری شد که بیشتر دانشگاه با انگشت منو نشون میدادن.دیگه کلا فکری برای درس خوندن نبود همش به این فکر میکردم من چی هستم چرا دوست دارم مثل دخترا باشم از جنس فعلیم دوری میکردم.تا 3هفته قبل از اتمام ترم دانشگاه رو رها کردم و کلا گذاشتم کنار برگشتم مشهد من یزد بودم.دوستان مشهدم از موضوع من خیلی کم میدونستن در حدی که یادشون رفته بود.خیلی فشار روحی داشتم نمیتونستم خودمو کنترل کنم تا اینکه اونا هم متوجه شدن ولی نه تنها منو تحقیر و مسخره میکردن بلکه با تحدید های پیاپی منو خونه نشین کردن.چند ماهی گذشت با یک ترنس اشنا شده بودم و بیشتر روزهامو باهم بودیم.یک روز باهم جای خونمون بودیم که دوستان قدیمی سر رسیدن و به زور شوکر وافشانه مارو سوار بر ماشیناشون کردنو....اومدم خونه چند روزی گذشت دیگه دلو زدم به دریا به مادرم گفتم که من ترنسم.خب مادرم نمیدونه ترنس چیه.گفتم اختلال جنسیتی.گفت از کی گفتم از بچگی بعد گفت چرا زودتر نگفته بودی.و از اون موقع تا الان که8ماه گذشته دکتر زیاد رفتم ولی هیچکدومشون کاربلد نبودن تا اینکه از طریق همین سایت محتا توسط خواهرای گلم منو راهنمایی ها کردن همینجا دست تک تکشون و همینطور تمامی افراد ترنس رو میبوسم.بلاخره یک دکتر خوب که تخصصش در زمینه ترنس هست رو پیدا کردم.از یک ماه پیش تقریبا وقت گرفتم 4روز دیگه نوبتم هست.نکته تو این مدت زندگیم من از طرف خوانواده خیلیی سختی کشیدم اونا انگ دیگه ای به سینم زده بودن.وحالا بخاطر ترنس بودنم از خدا ممنونم.خیلی از راههایی که میرفتم همشون اخرش به خلاف میرسید.این موضوع باعث شد من راه درست رو پیدا کنم و دور رفیق بد و کار خلاف رو برای همیشه خط کشیدم و راضی ام.
پاسخ }
#23
Rolleyes Rolleyes Rolleyes
پاسخ }
#24
ماري عزيزم

اغلب داستان زندگيمون به هم شبيه است. فقط اينطور عاشق بودن شما، خيلي در موقعيت شكننده اي قرارت داده. هم ميتونه كمكتون كنه و هم ميتونه خيلي براتون گران تمام بشه. فقط بايد به مرور ياد بگيريد و اصلا عجله نكنيد. فقط اينو در نظر داشته باشيد كه اگه خداي ناكرده زبونم لال ابولفضل هم در زندگيتون نبود، زندگي ادامه دارد. ما به دنيا نيامديم كه فقط عاشق بشيم. به دنيا اوميدم يك عمر زندگي را تجربه كنيم و رهاوردي بدست آوريم.
لطفا قوي تر باشيد، و خود را به مرور براي همه چيز آماده كنيد.

اين سوال رو هم از خودتون بپرسيد؟
آيا اگر جناب ابولفضل نباشد آيا باز انگيزه براي از بين برده لذت جنسي مردانه داريد؟؟
شايد واقعا ترنس نباشيد.
اميدوارم به زودي قوي تر شويد. روند تبديل بسيار دشوار هست و بايد قوي تر باشيد.

درسته ما دختريم، اما دخترا از نظر اراده و بعد از هر شكست دوباره از جا بلند شدن قطعا از پسرا قوي ترند.
پرهيز از رابطه جنسي و زندگي به مانند يك راهبه كمك ميكند تا انسان تمام تمركزش را روي امور الهي قرار دهد. 
پاسخ }
#25
Rolleyes Rolleyes Rolleyes
پاسخ }
#26
ماري جان پس خيلي خوب پيش رفتي، خوشحال شدم كه متوجه شدم اشتباه كردم و پيشرفت خوبي داشتيد.
پرهيز از رابطه جنسي و زندگي به مانند يك راهبه كمك ميكند تا انسان تمام تمركزش را روي امور الهي قرار دهد. 
پاسخ }
#27
قربونت برم من کل کارامو به صورت نیمه مخفی دارم انجام میدم خونه فکر میکنن که دارم واسه درمان میرم ولی من میخوام مجوز بگیرم هرچه باداباد.
من دکترم بهم گفت جلسه بعد یکی از اعضای خانوادتو بیار من اومدم به داداشم گفتم جیغ و داد راه انداخت.
1358858691
پاسخ }
#28
من كه مطمئنم در طي زمان موفق ميشي. مهم ترين شانست اين هست كه حداقل باور كردند كه مشكل داشتي. فكر ميكنم مشاور ها انشالله كمك خوبي در راضي كردن خانواده انجام خواهند داد.
پرهيز از رابطه جنسي و زندگي به مانند يك راهبه كمك ميكند تا انسان تمام تمركزش را روي امور الهي قرار دهد. 
پاسخ }
سپاس شده توسط: Sarah ، فاطمه بانو ، deldadeh ، ali ، hesam ، AmirAliA2
#29
توکل بخدا کنید بی شک جوابی در خور بهتون میده!!!
امید تلاش ایمان صداقت
فاکتورهای هستند که کمک میکنند موفق شیم
ﻋﺎﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ،
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺑﮕﻮﯾﻢ !....
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻨﺪ ﻧﻪ ﺩﺭﺩﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻪ ﺩﻟﯽ ....
پاسخ }
#30
Rainbow 

(05-17-2013، 02:18 PM)Sarah نوشته: میخوام سرنوشتم رو بگم ولی نمیدونم از کجاش شروع کنم توی یکی از شهرهای شمالغربی ایران بدنیا اومدم دوران کودکیم تو شلوغی خیل عظیم مهمونهایی که گاه و بی گاه میومدن خونمون گذشت و اصلا نفهمیدم که چطور گذشت فقط تنها چیزی که ازش یادمه من با بقیه تفاوت داشتم با برادرم با بقیه پسرهای دور و برم نه اینکه بخواهم با دختر ها بازی کنم چون بجز خواهرم دختر دیگه ای اطرافم نبود بچه ای گوشه گیر بودم که با هیشکی دم خور نمیشدم اینطوری دوران قبل از مدرسه گذشت تو دوران تحصیلات ابتدایی درسم خوب بود ولی تا چیزی میشد گریه ام میگرفت و میشدم سوژه خنده پسرهای دیگه البته این رفتارم هنوزم با هامه !
باهیشکی آبم تو یه جوب نمی رفت پسرها بچه ضعیفی مثل من رو نمیخواستند واسه همین همیشه تنها بودم . همیشه ازم خودم این سئوال رو میکردم که خدا چرا من مثل بقیه نیستم و از چیزها و کارهایی که اونا خوششون میاد من خوشم نمیاد .
وضعیت به همین منوال گذشت دوران راهنمایی هم تموم شد و من هنوز نمیدونستم کیم ؟
تا اینکه یه روز داستان یه ترنس رو تو یه مجله خوندم  ... و فهیدم که آدمهایی مثل من هم تو این کره خاکی وجود دارند ولی چون اون موقع مثل حالا اینترنت و این جور چیزها وجود نداشت زیاد نتونستم راجع بهش اطلاعات کسب کنم .

صادقانه بگم ،من برای اینکه بتونم خودم رو با بقیه وفق بدم کارهای زیادی کردم  از رفتن به باشگاه ورزشهای رزمی گرفته تا ....
نشد که نشد دیدم جسمم رو میتونم عوض کنم مثلا میتونم عضلانی تر بشم ولی فکر و روحم همونه و روز به روز با این کارها تضاد بین جسم و روحم بیشتر میشه پس ولشون کردم .
این تضاد تا اونجا پیش رفت که حتی نتونستم برای کنکور  درست و حسابی درس بخونم چون نمیتونستم فکرم رو روی درسهام متمرکز کنم و این شد که تو یه رشته ای که اصلا سنخیتی با عقاید و افکار من نداشت قبول شدم  اما مشکلات همچنان روز به روز بیشتر میشد محیط دانشگاه بدتر از محیط مدرسه بود اگر تو مدرسه تو دوران ابتدایی رفتاری خلاف رفتار جنسیتت نشون میدادی زیاد به چشم نمی اومد ولی اینجا قضیه فرق میکرد بالاخره تضاد فکری و رفتاری با بقیه پسرها دانشگاه ،عدم توانایی تمرکز و مهمتر از بقیه دوست نداشتن رشته تحصیلی دست به دست هم دادن و باعث شدن که دو ترم مونده تا دانشگاه تموم بشه ترک تحصیل کنم همه در تعجب بودند که پسر در سخوان مدرسه چرا اینطوری به همه چیز پشت کرد .
بعد دانشگاه مشکل سربازی اومد جلو ، دیگه خودتون میتونید بفهمیدبودن تو جمع مردونه اونم هم تو همچون محیطی چطور میتونه باشه . وقتیکه بین سربازهای دیگه بخاطر گیر دادن فرمانده گریه تون بگیره نه اینکه بچه ننه یا سوسول باشی نه ،الان الان هم بیشتر شب ها با کابوس دوران سربازیم و اذیت هایی که شدم از خواب میپرم و نمیدونم که کی از شرش راحت میشم ،من بیشتر دوران زندگیم رو بیرون از خونه برای فراموش کردن تفکراتم و برای سرگرم کردن فکرم به کارهای دیگه کار کردم ولی نتونستم هیچ کدوم رو بخاطر تفاوت ذهن و فکرم ادامه بدم .
اینجا تنها جاییکه میدونن من کیم و میتونم راحت خودم باشم بغیر از اینجا هیچ کسی از منو و  مشکلاتم خبر نداره ، اگه بقیه با خونوادشون سر پذیرفتن تغییر جنسیتشون مشکل داشته باشند و از طرف خونواده طرد بشند خونواده من شاید اولش مخالفت کنند ولی چون اینقدر به من اطمینان دارند مطمئنا قبول میکنند ولی من خودم نمیتونم و نمیخوام باعث ناراحتی شون بشم اینکار من باعث میشه که اونا یه جورایی عذاب بکشند و از طرف بقیه از محیط بیرون تو فشار قرار بگیرندچون اینجا شهر کوچیکه و این وضعیت رو من نمی تونم تحملش کنم و باعث اذیت و آزارشون بشم این یکی از مهم ترین دلایلم برای رو نکردن خود واقعیمه .

شاید روزی برسه که من هم موقعیت بیرون امدن رو پیداش کنم ولی تا اون روز ،
زندگی همچنان ادامه دارد...
چه قدر شبیه به همیم فقط فرقش اینکه من الان سال پنجم دانشگاهم و دارم وارد سال شیشم میشم از 10 ترم 5 تاشرو مشروط شدم و تا حالا از 150 تا واحد 80-90 تاش رو پاس کردم فک کنم منم باید انصراف بدم فقط از سرباز صفر بودن میترسم
آفتاب را دوست دارم
باران را دوست دارم
من رنگین کمانم


پاسخ }
سپاس شده توسط: Sarah ، فاطمه بانو ، deldadeh ، ali ، KOUROSH ، hesam ، AmirAliA2


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان