رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگی پس از تغییر جنسیت
#11
من که هیچ آینده روشنی ندارم
هیچ کس از اطرافیانم نمیدونن من چی هستم.
وضعیتم هم خیلی پیچیده و بغرنج شده که همش بخاطر اینه که تو یه محیط کوچیک و بسته و بی تفاوت بزرگ شدم. علی رغم اینکه من یه تی اس کلاسیک هستم و از بچگی نشانه هاشو داشتم ولی هیچوقت اطرافیانم بفکر چاره نبودند. من همیشه چادر سرم بود و انگشتر دستم بود و در بازی ها نقش زن یا خاله یا کلفت را داشتم. یادمه میخاستیم عروسی بریم و مامانم میخاست کمی آرایش کنه (میگم کمی ، چون خیلی اوضاع مردسالار و خفنی داشتیم و مامانم خیلی کم میتونست آرایش کنه) من با گریه و زاری ماتیک و کرم میزدم . مامانم می ترسید که بقیه دعواش کنن که آرایش کنم.
خوشا اون روزها....... کاش بازم تو همون کودکی بودم
خودم هم در بهت و سرکوب خویشتن بزرگ شدم. هیچوقت شجاعت نداشتم که به خواسته ها و جوهر وجودیم فکر کنم چه برسه بخوام برای کسی حرف بزنم. این هم نشات گرفته از ویژگی شدیدا درونگرا و منزوی من بوده.
در همین وضع بزرگ شدم  ولی همیشه درس خوان و شاگرد اول و منزوی و گوشه گیربودم. برادرام هم بشدت متعصب و برخلاف من مردانه بودن و اگه چیزی میفهمیدن (یا حتی اگه بفهمن) مطمینم میکشتنم.
من برادر کوچیکشون بودم. اونا حتی بخاطر وضع ظریف و دخترونه ای که داشتم (صدا، راه رفتن، حرکات ناخواسته...) و از ترس اینکه یکدفعه کسی بمن متلک نگه یا تجاوز نکنه و آبروشون تو اون شهر کوچیک نره ، اجازه پوشیدن شلوار جین هم بهم نمی دادن. نمیتونستم کوله پشتی بندازم و همش تو خونه مدرسه کتابخونه و غیره بهم میگفتن یک کم سفتتر حرف بزن، محکم راه برو، و... منم باهاشون هم نظر بودم و سعی میکردم که درست راه برم و...
اما این رفتارا و حرکتا در ناخودآگاه وجودم بودن و نهایتا میتونستم یک ساعت یا یک روز رفتاراما عوض کنم و دوباره دخترونه میشدم... از کوزه همان تراود که در اوست
من حتی جرات اینکه خودم به مشکلم فکر کنم را هم نداشتم. و حتی فکرنمیکردم که خدا بعضی آدمارو اینجور آفریده. فکر میکردم فقط خودم اینجوریم و در عجب و بهت زده به امیالم فکر می کردم. همش خودمو سرکوب می کردم و میترسیدم یه وقت یکی بلایی سرم بیاره آخه همیشه مورد تمسخر و سو قصد همکلاسام و مردم میشدم. اگه یه روز یکی تو خیابون بهم یه چیزی میگفت تمام تنم عرق می شد و چندروز حالم بد میشد که نکنه یه وقت داداشام یا دوستاشون دیده باشن و یه درگیری پیش بیاد.
هی گذشت تا بزرگ شدم......
یادمه اول دبیرستان بودم که احساس می کردم سینههام بزرگتر از حد معمولن. علی رغم اینکه ته دلم و تو خلوتم خوشحال بودم و در حمام تو آیینه میدیم و ازشون لذت می بردم ولی همش قایمشون میکردم که کسی نفهمه حتی مامانم. تو کتاب زیست شناسی اول تو پاورقی راجع به سرطان سینه نوشته بود و من نگران شدم و یواشکی رفتم پیش یه خانم دکتر.
اون اولین دکتری بود که باش کمی با ترس از علایقم گفتم (البته به بهانه معاینه سینه هام). متاسفانه اون دکتر احمق گفت چیزیت نیست و درست می شی باید خودت سعی کنی سفت باشی و از این حرف ها. اون لعنتی نگفت برو روانپزشک یا اصلا نگفت مشکلی به نام تی اس وجود داره. بخدا الان دقیقا اون لحظه ها و صحنه ها جلو چشمه. یه بار هم رفتم پیش یه آقای دکتر دیگه تو همون شهر ، اون هم همین حرفارو زد. البته شاید مقصر نبودن چون تو اون سال ها هنوز این موضوع باز نشده بود. اون دکترام بلاخره تو یه شهر کوچیک و بسته زندگی می کردن...
نمیدونم این قسمت من بوده که دردمو بموقع نفهمم! شاید اگه اون روزهای نوجوانی فهمیده بودم مسیر زندگیم عوض می شد و کارم یک سره می شد و الان تو این برزخ با حدود سی سال سن نبودم.
جالب اینه که همه فامیل و معلما و اطرافیان منو  موفق ترین بچه فامیل  می دونستن و مثال بودم واسه بچه هاشون.
من تا دانشگاه هم همیشه خودمو پنهان می کردم. و سعی می کردم همرنگ جماعت شم به همین دلیل مجبورا در محیط های پسرونه قرار میگرفتم و همیشه دچار اظطراب و تشویش و ناآرامی می شدم ولی واقعا سفت و توانمند بودم و تحمل می کردم و نمیذاشتم کسی از درونم باخبر بشه.
... گذشت تا با رتبه خیلی خوبه کنکور تونستم دانشگاه قبول شم. برای فرار از اون جو خفقان همه ی اولویت های اولم را زدم تهران و خوشبختانه قبول شدم. برای اولین بار بود تهرون می رفتم... یکی دو ترم اول آدامای مثل خودم دیدم. همزمان رفتم انستیتو غدد.  حتی اون وقت هم نمی دونستم مشکل من مربوط به جسمم نیست و روحیه. فوق تخصص غدد هم آزمایش گرفت گفت سالمی ولی باز با این حال چندتا آمپول تست استرون برام تجویز کرد که با اونا یک کم صدام کلفت شد (که ایکاش نشده بود. اون روزا خوشحال بودم چون فکر می کردم حداقل با حرف زدنم کمتر مسخره میشم. آخه من بدون اینکه مشکل غدد و جسمی داشته باشم از اول یک کم آناتومی بدنم و صدام و غیره شبیه دخترا بود که فکر میکنم بخاطر غلبه روحم بر جسمم بوده. ولی الان هیکلم خراب شده) ولی امیالم اصلا تغییر نکرد. حالا دیگه تو خوابگاه زندگی می کردم و مشکلات جدیدی پیدا کرده بودم مثلا ترم اول یه ترم بالایی (که بعدها فهمیدم دچار بیماری اختلال شخصیتی و بدبینی بود) شیفتم شده بود و خیلی هوامو داشت. مهربون بود ولی کنه. حتی می خاستم برم بیرون کتاب بخرم درسشو رها میکرد دنبالم می آمدو بهم تعصب نشون می داد. از طرفی یه هم اتاقای دیگه خیلی هوامو داشت و اینا باهم رقابت داشتن. خوشبختانه اتاقمون شلوغ بود و کم خلوت می شد ودوسه تا بسیجی  سن بالا داشت که حضور تحکم آمیزشون وترس از وجودشون فضای امنیتی خاصی را در اتاق ایجاد کرده بود.  اون موقع علیرغم اینکه تو دلم ازبعضی از پسرا (تعداد خیلی کمی) خوشم می آمد ولی درکل از اون فضا می ترسیدم و احساس امنیت نمیکردم و همش می ترسیدم که مبادا کشف شم. بعضی ها هم که فکر میکردن  عمدا رفتارام اون جوره از در موعظه وارد می شدن و نصیحت میکردن که سفت حرف بزن و ... . اونا نمی دونستن که من خودم عذاب می کشم.
ترم سوم تمسخرای بعضی هم کلاسیا و حتی استادام خیلی زیاد شده بود و  داشتم انگشت نما می شدم. بخدا خیلی تلاش میکردم تابلو نباشم ولی فایده نداشت.
یه روز که دانشگاه جشن دانشجوی نمونه برگزار کرده بود و من هم به عنوان نفر دوم جشنواره ملی دانشجویی در رشته ... (نمیتونم بگم چون میترسم کسی بخونه و بفهمه منم) تقدیر شدم که وقتی از روی سن برگشتم.تو جمع بچه ها توسط یه آدم مریض بشدت مسخره شدم و خیلی عصبی شدم  و گریه افتادم و همون موقع یکی از هم دانشکده ای ها که مثل خودمون تی اس بود اومد پیشم و باهم رفتیم بیرون و اون روز اولین بار بود که یکی بهم گفت که مشکل امثال من چیه و گفت که ما ها میتونیم عمل کنیم و دختر شیم. تا چندروز نمیتونستم هیچ کاری کنم و شکه شدم . آخه دردی که بیست و سه سال از خودم و همه پنهون کرده بودم را فهمیده بودم. خیلی با خودم کلنجار رفتم و هنوزم نمیخاستم واقعیتو قبول کنم که این یه بیماری شناخته شدست. حتی تا چند ماه هم دعا میکردم و بخدا زار میزدم که منو شفا بده. اما بعد مدتی خودم خودمو قبول کردم و باور کردم که آنچه همه ی این سالها درون من بوده و در خلوتم ازش لذت می بردم و در جمع آزارم میداده، یه روح دختر خانم نازنین بوده که جسم مزخرفم اسیرش کرده و هرروز اذیتش می کرده. ولی حیف که اتفاقاتی اجباری برام افتاده بود که نمی تونستم و نمی تونم کاری بکنم...
یکسال بعد خیلی روانپزشک رفتم مهرابی- بختیاری- صدر و... و نهایتا به انستیتو ارجاع داده شدم و اونجا طی یک دوره طولانی درمانی با یه عده روانپزشک وروانشناس که بنظرم بعضیاشون خودشون بیمار روانی بودن و فقط میخاستن اشک منو در بیارن ، تونستم مجوز کمیسیونو بگیرم ولی حیف که مجوز نهایی حضور پدر یا مادر الزامی بود و مجوز نهایی را نگرفتم. البته من میدونستم که هیچوقت نمی تونم عمل کنم و برای رهایی از سربازی میخاستم. چون میدونستم که پادگان خیلی خیلی بدتر از خوابگاه و دانشگاست و برام یه کابوس بود.

بعد از اون هم به دلیل یکسری اتفاقات عجیب نمیتونستم به درمان واقعی و عمل ادامه بدم. من هیچ وقت نمیتونم به خونوادم بگم چی هستم ...
متاسفانه نمی تونم همه چیزو بگم.
فوق لیسانس هم خوندم. شغل خوب هم پیدا کردم . تو چند دانشگاه هم درس میدم اما درونم داغونه و نمیتونم کاری کنم . همه هم ظاهر ترگل ورگل و شاد و بقول خودشون موفقم را می بینن .
الان هم سه ساله به شدت عاشق یه نفر شدم که یک لحظه هم نمیتونم فراموشش کنم ولی شرایطم اجازه نمی ده بهش چیزی بگم . طرف مقابلم هم منو بعنوان یه آدم موفق احترام میذاره ولی فکرنمیکنم که اگه یه روزی بفهمه بتونه درک کنه و همش می ترسم که اون روز همه تصورش نسبت بهم عوض شه و ...
حیف که نمیشه از تو گفت از تو نوشت
تا قبل از این عشق ، اینقد اذیت نمی شدم ولی الان دردم دو چندان شده. بخدا این عشق فقط جنسی نیست. دوسش دارم و میدونم میتونه مرد ایده آلم باشه. دیگه اصلا نمیخام زنده باشم و هر دم مرگم را از خدا میخام. خودکشی هم باعث نابودی خانوادم و بخصوص مامانم میشه . آخه اون الان فکر میکنه من بهترین بچش هستم و خیلی از زندگیم راضیم. دیگه نگرانی از بابت بچه کوچولویی که دلش میخاسته آرایش کنه تموم شده. فکر میکنه من مشکلی نداشتم... نمی دونم! اخیرا خیلی به اینکار فکر میکنم و متاسفانه یه تجربه ناموفق هم داشتم.

واقعا کوله بار سنگینی را با خودم حمل می کنم که هر روز هم سنگین تر میشه و با اینکه میدونم موندن تو این برزخ سنگین و سنگین ترم میکنه اما نمیتونم کاری کنم. بعضی وقتها فکر میکنم بزودی دیوونه میشم چون بااین همه پوست کلفتی وتحمل و توانی که در خودم سراغ دارم  اما این رنج دیگه داره بهم غالب میشه.
تنها سرگرمی و دلخوشیم اینه که به پوستم برسم و سعی کنم که ظاهرم پیر نشه . کرم شب بزنم و ماسک بزارمو وموهامو یه درجه ملایم رنگ کنم واز این کارها که خیلی زننده نیست اما من حتی تا حالا نتونستم ابرو هم بردارم.

من از همه هم دردام پوزش میخام که ناراحتشون کردم ولی با گفتن این حرفا یک کم دلم سبک میشه و مهمتر اینکه با خوندن داستان زندگیم بچه های جوان و نوجوان تی اس ببینن که نباید اهمال کنن و بذارن هرروز بارشون سنگین تر بشه. باید قورباغه را همون اول قورت بدن. نباید بذارین بارتون سنگین شه. به خانوادهاتون بگین . حرف زدن راجع به خودتون نباید باعث ناراحتی تون بشه. ما نمی خاستیم که این جور باشیم. مثل من اینقد سرسخت نباشین و درون خودتون نریزین و دردتونو بروز بدین.
چطور یه بیمار سرطانی اینقد مورد محبت  و همدردی و درک جامعه قرار می گیره ولی ماها که با این تضاد بدنیا آمدیم مورد اهانت و نگاه های چپ چپ قرار بگیریم؟
هیچ کس دیگه از من پوست کلف تر نیست. خیلی با مشکلم مبارزه کردم ولی چیزی عوض نشد بعد فکر کردم همینطور و در خفا مثل این همه سال زندگی می کنم الان کم آوردم و دیگه ادامه برام سخت شده.

در بهار زندگی احساس پیری می کنم باهمه آزادگی فکر اسیری میکنم

دعام کنین که یا مثل معجزه از این شرایط رها شوم (که از نظر خودم یه چیز نشده ولی بازم گاهی یه سوسوی امید درونم گاهی هست که باعث میشه به عمل فکرکنم) یا هرچه زودتر از این دنیا رها شوم و برم پیش خدا.
بازم منو ببخشید.
اگر به خانه من آمدی،
برایم ای مهربان
چراغ بیاور و
یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم... 
پاسخ }
#12
عزیز دلم فریماه خانومی ! دوست من یه تی اس 35 ساله بود که 3ماه پیش عمل کرد و الان اصلا قیافه و بدن مردونه قبلی رو نداره با اینکه سن بالایی داره.

حالا قبل از اینکه خفت کنم خودت مثل یه دختر خوب میری پیگیر کارای مجوز و درمان میشی

من خودم فکر میکردم که حالم بهتر میشه ولی حالا میبینم برای یه تی اس درمانی به غیر از جراحی نیست !

من حدود 1ماهه که جراحی کردم و ای کاش زودتر این کار و میکردم* ناز دلم خانوم خانوما اینقدر منو عذاب نده ! یعنی چی که پوست کلفتی! مگه آدمی که زندگیش رو نابود کنه بهش میگن صبور!

الهی فدات شم حالا قبل از اینکه پیدات کنم و بکشمت یه چند دقیقه با خودت فکر کن که تو این دنیا داری چی کار میکنی و باید چی کارکنی ؟ یعنی آیا منو تو برای عذاب کشیدن آفریده شدیم ؟؟ !!
.......................................  
پاسخ }
#13
فریماه عزیز خوشحالم که اینجا رو محرم خودت دونستی و با ما درد و دل کردی دوست منHeart
هیچوقت برای اقدام دیر نیست دوست من. امروز زودتر از فردا هست.
همین امروز دستت رو روی زانوهات بزار و بلند شو. توکلت به خدا و دلت روشن باشه. مطمئن باش موفق میشی دوست من.
محتا (مرکز حمایت از تراجنسی‌های ایرانی)
پاسخ }
#14
محتا و آنای عزیزم
مرسی که منو درک کردین
ای کاش جسارتشو پیدا می کردم و ای کاش که شرایطم اینقدر پیچیده نشده بود!
و ای کاش تر که میشد همه چیزو گفت ... !

آناهیتا دختر آب های روانه و الهه ی پاسبان آب.
آفریده هورمزد و بزرگترین فرشته خداوند ایرانیان بوده.
بهت تبریک میگم واسه اسم قشنگت و خیلی خوشحالم که از بند تن رها شدی
امیدوارم خدا در ادامه راه  دوچندان کمکت کنه و در تنهاترین گاه ها ، کنارت باشه.

                      دلم از مرگ بیزار است
                      که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
                       
                      ولی آن دم کز اندوهان روان زندگی تار است
                      ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است

                     فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
                     همان بایسته ی آزادگی این است...
اگر به خانه من آمدی،
برایم ای مهربان
چراغ بیاور و
یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم... 
پاسخ }
#15
سلام. متن قشنگی بود. نه به این خاطر که از نظر ادبی و اینها خوب بود بلکه به خاطر ‍اینکه یک نفر صادقانه داشت ماجراش رو می گفت و از اون مهمتر اینکه آدم می بینه بقیه چقدر قشنگ شروع می کنن قدم به قدم با خودشون راحت شدن و درک کردن شرایط.

بازم باید قدرش رو بدونی که مشکلت رو می دونی. خیلی ها هستن که حتی نمی دونن مشکل دقیقا کجاست و شروع می کنن به رفتن به راه های عجیب غریب فقط و فقط چون منطقی نمی دونن مشکل اصلی چیه.

ممنونیم که به اشتراک گذاشتی.
پاسخ }
#16
سلام دوستان منم 9 سال پیش عمل کردم و تجربه بهم ثابت کرده که باید بعد از عمل حمایت خانواده پشتمون باشه برا دختر و پسر هم هیچ فرقی نمیکنه . خود من با حمایت خانواده ام به همه چی رسیدم الا هم صاحب شغل خوب ، زن بسیا رخوب و زندگی عادی و سالمی هستم همه اینها هم  با یاری خدا ، همت و تلاش خودم و حمایت خانوادم حاصل شده Smile
پاسخ }
#17
سلام آقا یوسف ممنون از اینکه مارو قابل دونستی و مهربونیت رو با ما تقسیم کردی و کلی روحیه دادی به خدا نازدلم 4f290d
.......................................  
پاسخ }
سپاس شده توسط: Sarah ، yosof ، فاطمه بانو ، niko ، deldadeh ، Afrozz ، نیلوفر
#18
خواهش میکنم قابل نداشت خوشحالم که تونستم مؤثر باشم انشالا همه بچه های تی اس به زودی زود به زندگی آروم و عادی برگردند.40
پاسخ }
سپاس شده توسط: Mahtaa ، برگ گل ، Sarah ، فاطمه بانو ، niko ، deldadeh
#19
الهی بگردم. بعضی دردای دنیا هیچوقت التیام پیدا نمیکنن اما واست آرزوی شادکامی میکنم و از خدا میخوام قدرت تحملتو بالا ببره.
امید دارم روزی با فریماه فیزیکی روبرو میشم.شاید شاهد عروسیت بودم.به امید اون روز
" تو " تنها دو حرف است با یک دنیا معنی که هنوز به نیمی از آنها هم نرسیده ام
پاسخ }
سپاس شده توسط: Sarah ، فاطمه بانو ، niko ، deldadeh
#20
ترنس ftm آیندش بسیار خوبه و خانواده هم استقبال شاید بکنه
ولی mtf بسیار وضع بدی داره متاسفانه
اصلا قابل قیاس نیستن این دو
------------
آلان متن فریماه رو خوندمم
واقعا واسم جالبه
یه سئوال : مگه نمیگی برای یک روز هم تونستی خودتو کنترل کنی
مگه نمی گی تو جامعه هستی و کسی نمی دونه
این فکرا همش تو خلوت انسان رخ میده
سعی کن خلوتت رو با چیزایی پر کنی
مثلا من آلبوم تمبر , سکه , اسکناس جمع می کنم
توی سایت هایی عضوم که فراقتم رو پر می کنه
یاد گرفتم از مرد بودن چجوری لذت ببرم و از زن بودن چجوری خوشم نیاد
من بر عکس تو خیلی ضربه خوردم و از وقتی این داستان واسم شروع شد زندگیم تبدیل به عذاب شد
افت وحشتناک تحصیلی داشتم - دقیقا سال اول دبیرستان به بعد -
ولی به نظرم ترک شدنیست - شک نکنید-
پاسخ }
سپاس شده توسط: Sarah


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Video زندگی باخانواده یابی خانواده؟؟ Khanom-khanoma 32 3,605 05-07-2018، 12:18 AM
آخرین ارسال: Delaram

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان