رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ما بچه های ترنس و روزگارمان..(شروین خدا بخشی)
#1
قرار شده برای پرونده این شماره بگردم و یک دوجنسی را پیدا کنم. نه اینکه بنشینیم و گپ بزنیم و یک سری حرف های دیگر. می خواهیم برویم و در کوچه ها و خبابان های تهران قدم بزنیم تا شاید به اندازه یک پیاده روی در زندگی شان و حجم هجمه هایی که می بینند و می شنوند سهیم شویم. هیچ آشنایی که بتوانم کمکی بگیرم، دور و برم نیست. برای اینکه تیری در تاریکی انداخته باشم با چندتا از دوستانم که یکی شان دانشجوی پزشکی است، تماس می گیرم. همه قول می دهند که هر کاری از دشتشان بربیاید، انجام دهند. ولی از نیمه شب یکی یکی تلفن ها شروع می شود که "نه، کسی رو پیدا نکردیم." اوضاع همین طور می گذرد تا کسی که اصلا فکرش را هم نمی کردم، شماره تلفنی می دهد و می گوید:" اسمش(...). فقط من شماره رو بهت ندادم. باشه؟" من هم اطمینان می دهم که چیزی نمی گویم. زنگ می زنم، خاموش است. دوباره می گیرم و اولین بوق خانمی گوشی را برمی دارد. "سلام، می تونم با آقا (...) صحبت کنم؟" خانم جواب می دهد: "بفرمایید، خودم هستم. فقط به من بگو پریسا"! برایش توضیح می دهم و اطمینان که هیچ نام و نشانی از او برده نمی شود. مخالفتی ندارد. بله هم می گوید و وقت می خواهد تا فکر کند.
---
بعد از جلسه شنبه چلچراغ تماس می گیرم. در کمال تعجب من و هیجان زدگی خودش، خبر از همکاری اش می دهد. من هم می گردم دنبال زمانی خوب و یک خیابان مناسب برای قدم زدن و کارهایی که می شود انجام داد تا به برخوردهای عینی تری نسبت به واقعیتی که حدس می زنم وقیح تر از اینها باشد، برسم.
در افکارم غوطه می خورم که تلفن زنگ می زند و همه چیز را به هم می ریزد. (...) است. می گوید: "نمی تونم بیام. خانواده ام مخالفن. خودمم مابل نیستم که بیام...خداحافظ..."
---
دوباره می روم سراغ دوستان. به چند نفری زنگ می زنم و به دو سه نفری هم ایمیل می فرستم و منتظر می مانم. مثل دفعه قبل به بن بست می رسم و خبری نمی شود. تصمیم می گیرم دوباره به (...) زنگ بزنم. انگار همیشه آماده جواب دادن است و بلافاصله گوشی را بر می دارد. می گویم: "هنوز هم نمی خوای با من بیای و کمک کنی؟" جواب می دهد: "می خوام اما نمی شه. برادرم اگه بفهمه از خونه اومدم بیرون کتکم می زنه." مطمئنم که هیچ وقت نمی توانم درکش کنم، اما می گویم: "درکت می کنم. به هر حال ممنون."
---
بالاخره باید یک نفر راپیدا کرد. شیما شهرابی آدرس محلی را که بچه های T.S جمع می شوند و جلسه دارند پیدا کرده. شاید بشود یکی شان را راضی کرد. آدرس را می گیرم و راه می افتم. مرکز بهزیستی (...)، ضلع جنوب غربی میدان (...). بچه های T.S دوشنبه ها اینجا هستند و تنها امروز را وقت دارم. ساعت 11 می رسم به بهزیستی. جلسه طبق روال هفته های گذشته ساعت 8 شروع شده و احتمالا تا 12 هم طول می کشد. اینها را از آقای مسئول اطلاعات می پرسم. می گوید: "اینها را برای چی می پرسی؟" می گویم: "برادرم این بیماری رو داره و می خوام که بیارمش اینجا." راهنمایی ام می کند که بروم داخل پیش خانم (...) تا تشکیل پرونده بدهم. می روم داخل. خانم (...) فعلا سر کارش نیست و باید منتظر بمانم تا برگردد. در اتاق روان شناس هم بسته است و بر کاغذ روی در نوشته "لطفا بدون هماهنگی وارد نشوید."
همان اول سالن می نشینم تا همه جا را خوب ببینم. از دیوار شیشه ای بیرون را می پایم و حواسم به ساعت است که کی 12 می شود. خیلی طول نمی کشد که خانمی با دخترش می آید و سراغ خانم (...) که روان شناس و رازدار بچه هاست را می گیرد. دخترش چهره ای مردانه دارد و فوق العاده درشت هیکل است و انگار که موهایش مصنوعی است. روی صندلی ردیف کناری می نشینند. مادر گهگاهی با دختر حرف می زند، اما دختر ساکت است و فقط گوش می کند.
ساعت کمی از 12 گذشته که جلسه شان تمام می شود و دسته جمعی از طبقه بالا می آیند پایین. خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم، از این که یکی شان کمکم کند ناامید می شوم. طرف هر کدامشان که می روی و می فهمند که از آنها نیستی و ذهن کنجکاوی هم داری، یکباره پس می زنند عقب می روند.مثل کسی که می خواهد از شر مزاحمی خلاص شود، قدم هایشان را تندتر می کنند. بین شان هم دختر است و هم پسر و شاید پر سن و سال ترین شان 27-28 ساله باشد. تعدادشان هم از 30 نفر بیشتر نیست. آنچه خیلی زود متوجه اش می شوم، دوستی و وابستگی شان به یکدیگر است. چه پسر وچه دختر در یک چیز مشترکند. غم غریبی ته چهره همه شان موج می زند. حتی نمی گذارند سوال اول به دومی و سومی برسد. حرفی بزنند یا بد و بیراه هم بگویند، اصلا. تنها به فرار فکر می کنند. فرار از من لابد. چون با سرنوشتشان کنار آمده اند و اگر هم نه، می آیند اینجا تا کنار آمدن را یاد بگیرند.
تقریبا همه شان رفته اند. برمی گردم داخل سالن تا حداقل خانم روان شناس را ببینم. در اتاق مشاوره بسته است. پسر و دختری با ظاهر و رفتار کاملا عادی کنار هم نشسته اند حرف می زنند. آن مادر و دختر هم می آیند کنارشان و بحث را چهار نفری ادامه می دهند. اول فکر می کنم آن پسر و دختر همراه بیماری هستند و خودشان مشکلی ندارند، ولی حرف هایشان چیز دیگری می گوید. انگار خانواده های خودشان هم از راه رفتن با آنها در خیابان ابا دارند.
پسری از اتاق مشاوره بیرون می آید. 23-24 ساله به نظر می رسد. رفتارش و تکان دادن های دستش شبیه به خانم هاست. دوستانش می پرسند "چی شد؟" و جا باز می کنند تا بین شان بنشیند. جواب می دهد: "هنوز کار دارم. بازم باید معاینه بشم." دوباره حرف هایشان را شروع می کنند. حرف هایشان به نظر ساده و روتین است، اما بهتر که فکر کنی دردناک می شود. مادر دختر درشت هیکل به دختری که ظاهر سالم دارد می گوید: "باباش می گه: دوست دارم وقتی میام خونه (...) برام چای بیاره، بهم خسته نباشید بگه. خودش رو برام لوس کنه. اما آرزو به دل موندم که شده یه بارم این کارها رو بکنه."
مادر دختر از پسر می پرسد: "مشکلت حل شد؟" (انگار همه از قبل با هم آشنایند) پسر من من می کند و می گوید: " مادرم قبول نکرده، اما بابام رو باهاش حرف زدم. راضی شده که عمل کنم و هزینه اش رو بده."
آن خانم از پسر با رفتار شبیه به خانم ها نیز همین را می پرسد. پسر می گوید: "راضی شدن که عمل کنم اما همه اش جنگ و دعوا داریم. می خوام موهام رو قهوا ای کنم، نمی ذارن. خوب چی کار کنم قهوه ای رو دوست دارم." ...مثل اینکه از بقیه قدیمی تر است. چون هر سوالی درباره مراحل کار دارند، از او می پرسند. در اتاق باز می شود و پسر سریع بلند می شود و می رود داخل. در چهره دوستانشان که بیرون نشسته اند نگرانی به وضوح دیده می شود و می مانم که مگر چه اتفاقی ممکن است برای بیمار، آن هم در اتاق مشاوره بیفتد. دو پسر دیگر می آیند. موهای بلندی دارند و کمی آرایش. یکی شان با انرژی و امیدوار شروع می کند به حرف زدن با بقیه. ولی آن یکی که صورت معصومی هم دارد، سرد و ساکت کز می کند روی صندلی. از حرف هایشان می فهمم که علت این همه نگرانی چه چیزی است. آنها اینجایند که "مجوز" بگیرند. مجوز عمل کردن برای تعیین و رسیدن به یک جنسیت. پسر داخل اتاق، منتظر صدور مجوز است. یک آری یا نه پزشکان سرنوشت ادامه زندگی او را مشخص می کند.
دختر مجوزش را از کیف بیرون می آورد تا پسر تازه وارد ببیند. مجوز یک ورق است که چند نامه رویش ضمیمه شده و معلوم است این چند وقت به قدری باز و بسته شده که نزدیک پاره شود. پسر ابراز امیدواری می کند که همه چیز خوب پیش برود. اما می گوید: "ولی خیلی از بچه ها موفق نبودن و از عمل راضی نیستن." دختر هم امیدش فقط به خداست. یعنی چاره دیگری ندارد.
پسر از اتاق مشاوره بیرون می آید. البته هنوز چیزی معلوم نیست و معایناتش کامل نشده. با دو تازه وارد خداحافظی می کنند و سه تایی بیرون می روند. دختر که مانتوی نسبتا کوتاهی به تن داشت، چادرش را از کیف در می آورد و سر می کند. چادر مشکی و ضخیم که فقط چند سانتی متری از زمین فاصله دارد. در آخرین لحظه پسر از هزینه عمل می پرسد. دختر می گوید: "12 میلیون..."
دنبالشان می روم و در حیاط بهزیستی جلوشان را می گیرم.
-می تونم با شما صحبت کنم؟ برادری که مشکل T.S داره و نیاز به کمی اطلاعات از بیماری دارم. چون خودش خجالت می کشه به من چیزی بگه و...
دختر حرفم را قطع می کند، برای اولین بار صدایش را واضح می شنوم. با تحکم و صدای بم و مردانه اش می گوید: "نه، خودتی..." و می روند.
---
دختر جوان وارد سالن شد و گوشه ای را انتخاب کرد. از آنجا که پیش بچه ها نرفت یا بچه ها هم روی خوش نشانش ندادند، حدس زدم که مثل من غریبه باشد. جرات کردم و رفتم جلو، حدسم درست بود. او بیمار نیست. خواهر پسر جوانی است که T.S دارد و یک ماهی می شود که اینجا می آیند و برادش در جلسات شرکت می کند. از برادرش می پرسم و رفتار او که آیا او هم از دیگران گریزان است. می گوید: "آره، همین جوره. چند وقتی که اینجا آمده، بهتر شده. دوست پیدا کرده."
- دلیل این گریزان بودن را می دانی؟
- "همه اش عدم اعتماده. دوستانش با او حرف می زدند، او هم درد دل می کرد و حرف هایش را می گفت، ولی خیلی زود صحبت هایشان درز پیدا می کرد و کسانی که شنیده بودند با تمسخر یا ترحم باهاش رفتار می کردند. کم کم به اینجا رسید که ارتباطش را با دیگران قطع کند و دیگر هیچ دوستی برایش نماند."
- از چه وقتی متوجه بیماری اش شدید؟
- "در دوران بلوغش متوجه شدیم که تغییراتش عادی نیست. صدایش بم نشد، رشد چندانی نکرد و رفتارها و احساسات دخترانه پیدا کرد. تقریبا هفت سال پیش بود."
- و عکس العملتان؟
- نمی دونستیم مشکل چیه. با بیشتر شدن سنش اوضاع بدتر شد. توی مدرسه همکلاسی ها مسخره اش می کردند و مجبور شد ترک تحصیل کند. هیچ وقت از خانه بیرون نمی رفت و مهمان هم که می آمد توی اتاق قایم می شد. همسایه ها پشت سرش حرف های ناجور می زدند می گفتند که (...). اوضاعش خیلی بد بود. کار به جایی رسید که حتی نزدیک ترین آشنایان و اقوام خودمان هم درباره اش فکرهای بد می کردند. پدر و مادرم هم آنقدر این حرف ها را شنیدند که آنها هم شک کرده بودند."
- رفتار الانشان چطور است؟
- "بهتر شده. خیلی با اونها حرف زدیم. مادر هنوز هم متقاعد نشده که امیر مشکل رو داره و رفتارش دست خودش نیست. اما پدرم قبول کرده و حاضره که مخارج درمانش و جراحی رو بده. من هم که بعد از منزوی شدنش و قطع ارتباطش با دیگران شدم محرم اسرارش. بعضی وقتها اینقدر فشار روش بود که فکر کنم به آخر خط رسیده بود و داشت داغون می شد. ولی هر بار برگشت و ادامه داد."
برادرش از اتاق بیرون می آید. شبیه بیمارهای دیگر است، با همان رفتارها و حرکات خاص. می خواهم که با هم حرف بزنیم، اما خواهرش مانع می شود. "بذار راحت باشه. الان باید به حرف های خانم دکتر فکر کنه."
---
آن دو پسر تازه وارد هم از سالن رفته اند. در اتاق مشاوره باز است و می روم پیش خانم مشاور. همان داستان برادرم را تعریف می کنم و می خواهم که چندتا سوال کوچک هم بپرسم. او هم به رسم معمول این روزها، معرفی نامه می خواهد، اما راضی اش می کنم که جواب بدهد.
- چرا بچه های T.S حرف نمی زنند؟ کسی به آنها گفته؟
- " نه، اصلا این طور نیست. به خاطر رفتار جامعه است که با غریبه ها حرف نمی زنند. چون این بچه ها بارها مورد سوء استفاده قرار گرفته اند. با آنها حرف زده اند، بعدا اطلاعات غلط به جامعه داده اند. آنها را مسخره کرده اند و هر طور که می خواسته اند از حرف های آنها استفاده کرده اند، که همه اینها به ضرر بچه ها تمام شده. برای همین از شما فرار کرده اند.
- چطور این مرکز را پیدا می کنند؟ از جایی معرفی می شوند؟
- نه جای خاصی آنها را معرفی نمی کند. خودشان اینجا را پیدا می کنند. چون همه با هم دوست هستند و ارتباط دارند. چون در شرایط فعلی فقط امثال خودشان آنها را درک می کنند و به حرف هایشان گوش می کنند و فقط به یکدیگر اعتماد دارند. هر کس اینجا را پیدا می کند، دوستانش را هم معرفی می کند. برایشان اعتماد خیلی مهم است. روان شناسان و مشاوران قبلی، به خاطر اینکه نتوانستند اعتماد و اطمینان آنها را جلب کنند، از اینجا رفتند."
- مشاوره برای پسرها و دختر ها تفاوت دارد؟
- "نه، سیستم ما بر اساس گروه درمانی است و فرقی ندارد بیمار مرد باشد یا زن."
- در این مرکز چه خدماتی به این بچه ها داده می شود؟ منظورم نوع درمان است.
خانم مشاور می خندد و می گوید: " شما همین طور دارید سوال هایتان را می پرسید. ان شاءالله وقتی معرفی نامه و مجوز آوردید، بیشتر صحبت می کنیم. فقط بدان که با درست نشدن وضعیت فرهنگ جامعه، اوضاع این بچه ها فرقی نمی کند."
(خدا کمکم میکنه)یا راهی میابم یا میسازم

[عکس: 84163556434354938807.jpeg]
پاسخ }
سپاس شده توسط: deldadeh ، ѕвезда ، Sarah ، dona.sue ، nik ، Anna Rojina ، Delsaa


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Rainbow فرق ترنس جندر و ترنسکشوال Alone_m_2004 5 621 06-09-2019، 07:58 PM
آخرین ارسال: BanooAlisaa
  روش های پنهان سازی آلت مردانه ویژه زنان ترنس (MTF) + تصاویر Alone_m_2004 0 149 05-18-2019، 03:05 PM
آخرین ارسال: Alone_m_2004
  مراحل تشکیل هویت یک ترنس BanooAlisaa 3 2,617 04-21-2016، 04:48 PM
آخرین ارسال: فرهادفراهانی
  چرا ما ترنس ها خودمان را باور نداریم ؟! Mahsa-B 0 797 01-14-2015، 04:02 AM
آخرین ارسال: Mahsa-B
  اﺛﺮات ﺟﺎﻧﺒﯽ ھﻮرﻣﻮن ﺗﺮاﭘﯽ در ترنس های FTM , MTF deldadeh 0 856 07-19-2014، 04:58 PM
آخرین ارسال: deldadeh
  ترنس فوبیا و مقیاس GTS ahoo 12 4,190 07-05-2014، 09:04 PM
آخرین ارسال: دختر زمستان
  استخوان بندي افراد ترنس سلام 11 5,129 07-04-2014، 02:59 AM
آخرین ارسال: دختر زمستان

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان