رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مسابقه ی خلاقیت ادبی - هفته ی اول
#1
Lightbulb 
مسابقه ی خلاقیت ادبی - هفته ی اول 
زمان شروع : 11/14
پایان مهلت پاسخگویی : 11/21


داستان کوتاه (10 امتیاز): 


متن زیر را به شیوه ای خلاقانه ادامه دهید. (حداقل واژگان : 150 واژه)

دیروز هنگامی که برای برداشتن یک گلدان به انباری رفتم، متوجه خرده های شیشه به روی زمین شدم... 




شعر (10 امتیاز):


با کلمات مشخص شده به انتخاب خود یک شعر کوتاه کلاسیک و یا شعری نو بنویسید.
پرنده - چوب - دیوار - سفید - آسمان - باد - مه 




واژگان (5 امتیاز):


در صورتی که به شما اجازه ی دخل و تصرف در لغت نامه ی دهخدا داده شود، چه واژگانی را به زبان فارسی اضافه می کنید؟ از خلاقیت خود استفاده کنید.




طنز (
15 امتیاز):

شما مسئول قسمت سرگرمی یک مجله شده اید. سردبیر مجله از شما می خواهد تمام مطالب را به قلم خود بنویسید و به شما اجازه ی استفاده از هیچگونه منبعی را نمی دهد. شما مجبور به خلق یک لطیفه، یک چیستان و یک کاریکلماتور هستید.



 
مثل ها (10 امتیاز): 


1- اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...؟
2- همانطور که می دانید، پشت هر مثل ایرانی حکایتی شیرین نهفته است. فکر می کنید حکایت مثل معروف ایرانی "کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه." چه باشد؟

پایان


*هر هفته 3 نفر توسط مسئول کارگاه انتخاب شده و یک نفر توسط رای دوستان به عنوان فرد منتخب اعلام می شود. فرد منتخب در هر مسابقه، نشان "کاربر خلاق هفته" را دریافت می کند.*


دوستان، به علت نوپا بودن کارگاه خلاقیت، مسابقات هفتگی نقاط ضعف زیادی دارن. ازتون می خوام با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خودتون به پیشرفت کیفیت این مسابقات کمک کنید.

ممنون! ^_^
[عکس: 38411000826449028042.jpg]
یعنیا...!
کل دنیا یه طرف،
خودمو خودت یه طرف دیگه! (;
پاسخ }
#2
محیا جان فکر نمیکنی تعداد موضوعات زیاد هست و نمیشه در نهایت همه اینها رو از هم جدا کرد ... بعد هم مشخص نشده این سه نفر در هر قسمت بصورت جداگانه انتخاب خواهد شد یا کلی ... اگر کلی انتخاب خواهد شد ملاک انتخاب چیست ؟
مثلا ممکن است چند نفر بطور همزمان دارای مطالبی ممتاز و عالی در هر قسمت باشند ولی خوب چطور میشود گفت که مطلب یک بخش بهتر از بخش دیگر هست ؟

محیا جان قصدم زیر سوال بودن حرکت خلاقانه شما نبود بلکه خواستم انتقاد سازنده داشته باشم و سوالاتی رو که تو ذهنم هست و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد اینجا بیان کنم ....
با تشکر 
موفق باشید ...
virtual_lifeee@
پاسخ }
#3
خواهش می کنم سارا جان. این چه حرفیه؟ خیلی هم ازت ممنونم.
راستش نه. من فکر نمی کنم تعداد موضوعات زیاد باشن. چون این مسابقه تا یک هفته ادامه داره و به همین خاطر دوستان فرصت زیادی برای فکر کردن روی تک تک موضوعات خواهند داشت. 
در مورد نحوه ی انتخاب افراد و ملاک انتخاب هر قسمت، فراموش کردم توضیح بدم و ازین بابت معذرت می خوام. من برای امتیازدهی از یه نویسنده که رشته اشون ادبیان فارسی هست و تو فیلد تخصصی خودشون آدم متبحری هستند خواهش کردم تا مطالب افراد رو بخونن و یه جورایی داوری هر موضوع رو به عهده بگیرن. بنابراین اگه همه ی دوستان موافق باشند، امتیاز دهی توسط ایشون انجام میشه. بعد 3 نفر اول که مجموع امتیازاتشون (از 50) از بقیه بیشتر باشه اعلام می شن و بعدش برنده ی نهایی با رای دوستان انتخاب میشه. 
اگه بازم مسئله ای هست، در خدمتم. Blush
[عکس: 38411000826449028042.jpg]
یعنیا...!
کل دنیا یه طرف،
خودمو خودت یه طرف دیگه! (;
پاسخ }
#4
(02-03-2014، 11:15 PM)محیا نوشته:
مسابقه ی خلاقیت ادبی - هفته ی اول 
زمان شروع : 11/14
پایان مهلت پاسخگویی : 11/21


داستان کوتاه (10 امتیاز): 


متن زیر را به شیوه ای خلاقانه ادامه دهید. (حداقل واژگان : 150 واژه)

دیروز هنگامی که برای برداشتن یک گلدان به انباری رفتم، متوجه خرده های شیشه به روی زمین شدم... 


 
با تعجب به خورده شیشه ها نگاه کردم ... و به ترشی که کف زمین بود و بوی اون که همه جا رو پر کرده بود
شیشه ترشی اونجا سر طاقچه بود و خرده شیشه ها اینجا وسط انباری
یعنی کی این کار رو کرده بود ؟!
همون موقع مامان صدام کرد که رویا بیا دیگه رفتی یه گلدون بیاری
نکنه باز شوشوت زنگ زده داره میحرفی باهاش
آره؟ خودم بیام ؟
نه مامان اومدم ، داشتم میرفتم بالا که مامان اومد تو یهویی وشیشه ترشی شکسته رو کف انباری دید
ای دستوپاچلفتی!
نه مامان من وقتی اومدم تو اینجوری بود
خبه خبه من نیم ساعت پیش اینجا بودم همچین چیزی نبود تو الان اومدی توی انباری
مامانم :bbdd19:
منB621a6
خب مامان جان من این کار رو نکردم به جان خدا !
پس کار کی بوده ؟
نمیدونم خب
داداشم هم اومد خرمگس معرکه !
رویا کف پات نره توی گوشت  هه هه هه ...
داداشم Bd219e
منCc4ca6
اومدی ترشی بیاری زدی شکوندی ؟ حتما داشتی با شوشو می حرفیدی خب موقع کار بزار کنار اون گوشکوبتو
E
شماهام من این کار رو نکردم
مامانم گفت خوب حالا برو جارو خاک انداز بیار جمعش کنیم
کار هر کی بوده نباید جمع بشه؟
بدو بینم
رفتم توی حیاط تا جارو و خاک انداز رو بیارم دیدم بابام نشسته لب حوض داره دست و صورتشو میشوره
گفت چی شده بابا ؟
بهش گفتم
گفت : باز داشتی با شوشوت حرف میزدی حتما
دختر جان خب فرار که نمیکنه پسره که مگه شما چقد دلتون برا هم تنگ میشه
به خدا ما اینجوری زندگی نمیکردیم دختر
تو دیگه خانم شدی بزرگ شدی بزار کنار اون موبایلتو وقت کار  و ...
بابام 9eb84f
من1358858691

رفتم تو انباری و مشغول جمع کردن ترشی ها بودم که یهو در زدن
بابام که توی حیاط بود در رو باز کرد و خواهرم بود و شوهرش و پسمل کوچولوشون ( الهی خاله قربونت بشه 04)
خواهرم به مامانم گفت چه بوی ترشی میاد
مامانم هم جریان رو گفت و اضافه کرد که رویا داره جمعش میکنه
پسمل خواهرم اومد لب پنجره انباری از تو حیاط گفت:
خاله چه کال می تونی؟!
گفتم خاله جان میبینی که ؟
بچه 4 ساله برگشت گفت خب خاله حتمان داشطی با عمو جون ثهبط میکلدی! معلومه گوتیتم دصطته!
خواهر زادم 7b153b
منDodgy


در همون موقع موبایلم زنگ زد :
شوشو بود !
داداشم : دیدی من میگم شما میگی نه !
همه اهل خونه:1402294310
من 133463540235f50035f50035f500

حالا به نظر شما شیشه ترشی رو کی شکونده بود؟!
احساس خوبی دارم
همه چیز درست می شود
تو خواهی امد
دهان تاریک باد را خواهی دوخت .
مهدی جان(عج)
پاسخ }
#5
داستان کوتاه (10 امتیاز): 
دیروز هنگامی که برای برداشتن یک گلدان به انباری رفتم، متوجه خرده های شیشه به روی زمین شدم...
یک آن حواسم رفت به آخرین باری که با هم رفته بودیم بیرون
(اوموقع که بهش گفتم دلم مثل شیشست بیا مرد باشو نشکن
نگام کرد ، دستمو گرفت و گفت :
- میدونم قرار نیست بشکنم ولی...
-بگو حرفتو ادامه بده میخوام بشنوم
-هیچی حرفی نیست که چرا گیر میدی؟
ساکت شدم مثل همیشه ، هر وقت چیزی میپرسیدم و نمیخواست جواب بده همینجوری دست به سرم میکرد و منم قانع که نه ولی ساکت میشدم و غرق در هزار تا حدس و خیال میشدم
اما اینبار نخواستم با حدسام خودمو آزار بدم و سریع گفتم:
-بگو خواهش میکنم من ...من...نمیخوام بیشتر از این ...
-بیشتر از این چی؟
-ببین رضا من خیلی وقته ثابت کردم که دوست دارم و پات میمونم ولی تو همیشه نخواستی هیچیو ثابت کنی ولی من نمیتونم اینجوری ادا....
-آها حرفت جداییه
-نمیزاری حرفمو تموم کنم که من کی گفتم جدایی؟
-نه ما جدا شیم بهتره آره به نفع جفتمونه
-یه پوزخند زدمو و پیش خودم گفتم بنده خدا تو چه میدونی که من دیدمت باهاش
نخواستم به روش بیارم آخه مامانم همیشه یادم داده بود وقتی از مردت چیزی دیدی یا قید زندگیتو بزن و بگو یا به روش نیار و زندگی کن
میخواستم زندگی کنم چون راهی برای برگشتن خونه پدرم نداشتم بابام میفهمید سکته میکرد
مدام پشت هم تکرار میکرد جدایی جدایی ولی نمیشنیدم فقط داشتم به اونور نگاه میکردم ، به بازی یه دختر و پسر کوچولو ،آخ چقدر دلم خواست جای اونا بودم
چقدر دلم میخواست هرگز پاشو توی زندگیم نمیزاشت
من احمق بودم و تازه میفهمم کی بودو چه کارایی کرده بود
نگاهمو برگردوندم سمتش و گفتم:
-من جدا نمیشم این حرف آخرمه
بلند شدم که بیام دستمو گرفت و گفت:
به نفعمونه چرا نمیفهمی لامصب؟
-به نفع من نیست رضا ، دیگه نیست
-چیه؟ مشکل باباته من میام میگم من خواستم من طلاقش دادم
-خیلی بچه ای رضا بسه دیگه یکم مرد شو این رسم زندگی نیست با هر کی میخوای باش هر طور دوست داری زندگی کن ولی من طلاق بگیر نیستم
-ای بابا، چته تو؟ تا یکهفته پیش که اصرار داشتی طلاق طلاق حالا چته تو؟
-هیچیم نیست من زندگیمو دوست دارم همین
-هه زندگی تو به این لجنی که تو خونه داریم میگی زندگی؟
هیچی نگفتم راست میگفت لجن بود یه منجلاب پر از باتلاق و تعفن که تا خرخره توش گیر افتاده بودم
چشام سیاهی رفت ولی به روی خودم نیاوردم میخواستم زودتر برم از اونجا اما نمیزاشت اصرار داشت جدا بشیم
هر طوری بود اومدم خونه اون نیومد یعنی بازم نیومد حدودا 3 ماهی بود که نمیومد خونه و من هر شبو تنها توی لجن زندگی دست و پا میزدم
ولی اینبار من تنها نبودم چه بخواد چه نخواد اون مقصر بود
پیش خودم فکر میکردم اگه اونروز نمیفهمیدم با کیه وچیکار میکنه و جدا میشدم چی؟
وای کابوس هر شبم شده بود)
صدای مامانم اومد سریع شیشه هارو جمع کردمو رفتم بالا
- د پس گلدونت کو؟؟
-هان؟ گلدون چی؟
-دختر کجایی؟ مگه نرفتی گلدون بیاری که برات از این گلا بزارم کنار
-ولش کن مامان جان من باید برم
کجا دختر الانه بابات بیاد وایسا ببینش بعد برو
-نه مامان رضا الاناست بیاد خونه کار دارم
-باشه دخترم برو از من به تونصیحت شوهرتو خونه تنها نزار هرگز بزار گرمی وجودت تو خونت باشه همیشه
گرمی وجود؟؟؟
یه آه کشیدمو زدم بیرون از ته کوچه رفتم که بابارو نبینم یعنی شرم داشتم ببینمش
نزدیکای 4راه تلفن عمومی بود رفتم اونجا و شماره رضارو گرفتم
در حال مکالمه بود انقدر گرفتم تا برداشت
-بله؟
-رضا؟؟؟؟
-چیه ؟بگو؟
-میخوام ببینمت بیا خونمون
-کدوم خونه؟مگه من و تو سقف مشترک داریم دیگه؟
-سقف مشترک نه ولی ... درد مشترک چرا
-اشتبات همینجاست دردمونم مشترک نیست درد من تویی و درد تو من
چقدر بی انصاف شده بود یخ یخ اصلا اون آدم سابق نبود ولی مجال این حرفارو نداشتم فقط به یه چیز فکر میکردم
-رضا موضوعی هست که باید بدونی
-بگو
- نمیشه باید بیای خونه
-ببین من نمیام یعنی نمیشه بیام الانم اگه کار نداری باید قطع کنم.
نفهمیدم شروع کردم به داد زدن فقط میگفتم جیغ میزدم برام مهم نبود همه نگاه میکنن برام مهم نبود با فریادام داره ازم دورتر میشه فقط میخواستم بشنوه ولی اون فقط یک جمله گفت:
خطمو خاموش میکنم من و تو پشت تلفنم همو میرنجونیم
اگه میرفت دیگه پیداش نمیکردم ناچار بودم باید میگفتم در جوابش منم یک کلمه گفتم:
- رضا ایدز ...


عشق یعنی ، حالت خوب باشه4a5132
پاسخ }
#6
دیروز هنگامی که برای برداشتن یک گلدان به انباری رفتم، متوجه خرده های شیشه به روی زمین شدم...
یه آن فکرم به سعید رفت نمیدونم چرا
سعید رفیق منو فراز داداشم
خیلی با هم صمیمی بودیم از بچگی..
از بچگی باهم بزرگ شده بودیم انگار که قل سوم ما بود
بازیهامون

شوخیا و شیطنتا..
یادش بخیر

چقد دلم براش تنگ شده
بغض کردم داشتم خفه میشدم
باورم نمیشد بعد 24 سال در کنار هم بودن...الآن دیگه کنارمون نیس
خیلی سخته باورش هنوزم که هنوزه بعد گذشت 2 ماه از رفتنش یادم میره که دیگه داداشی به اسم سعید بینمون نیس
چند روز پیش خیلی عادی رفتم دم درشون زنگ زدم خواهرش سمانه درو باز کرد دهنمو پر کردم بگم میشه سعیدو صدا کنی...که یادم افتاد.. ای روزگاااار
فراز که داغونه چنان افسرده شده که همش تو اتاقشه و حتی بیرونم نمیاد
قید دانشگارو زده و مامانم که همش غر......که مصلحت خدا بوده!
نمیدونم منم ناراحتم اما همش حس میکنم کنارمونه و این آرومم میکنه
هر روز میرم سر قبرش و کلی باهاش دردو دل میکنم میگم سعید یادته دورانی که هیشکی قبولم نداشت چقد سخت بود اون روزا
همه منو با داداشم فراز اشتباه میگرفتن ولی با این تفاوت که میدونستن خواهری به اسم..بیخیال الان فرهانم

گذشت اون روزا نمیخوام دیگه به اون دوران فک کنم
سعید برعکس همه همیشه میگفت تو یه مردی حتی مرد تر از من و فراز
فرازمون سمانه رو دوس داشت همش به من میگفت میری با سمانه حرف بزنی بابا ناسلامتی تو خواهرمی و همین حرف باعث میشد که عصبی شمو همیشه بهش میگفتم هر موقع منو به عنوان داداشت قبول کردی قول میدم با  سعید حرف بزنم..
سمانه هم انصافا مثل آبجیه خودم بود خیلی دختر پاک و مهربونی بود
دلم میسوزه براش آخه سعید تنها مرد خونشون بود باباش جانباز شیمیایی بود و چهار سال پیش شهید شد..
حالام که سعید...
2 ماه پیش به علت تصادف.................
کاش الآن بودی داداشم
راننده خانم بود دوتا بچه داشت و مامان سعید فقط به خاطر اون دوتا بچه هیچ شکایتی ازش نکرد اونجا بود که ثابت کرد خودشم مثل شوهرش آسمانیه
اون خانوم میگفت بخدا اصلا یهویی جلو ماشین ظاهر شد و منم ترمز گرفتم اما تو اون هوا و او وضع جاده و بارون نشد انگار حالش خوب نبود هرچقد بوق زدم نفهمید...
یه آهی کشیدمو یه فاتحه واسه داداشم
دلم گرفته بود

شیشه هارو جمع کردم... شیشه ی مشروب بود! در تعجب بودم که این شیشه مشروب شکسته اینجا چکار میکنه
گفتم حتما فراز مث قبلنا اومده اینجا و ..............
خدا به مامان صبر بده
گلدان بردم بالا و گذاشتم رو پله ها و دادم به مامان رفتم تو اتاق فراز نشسته بود جلو لپ تاپ و سیگار میکشید پنجره رو وا کردمو سیگارو گرفتم ازش و بهش گفتم لااقل مارو اینجا خفه نکن..
گفتم تو که میگفتی دیگه مشروب نمیخوری
گفت نمیخورم
گفتم دروغ میگی مثل.. 
شروع کردم به نصیحت گفت بخدا به جون فرهان دیگه نمیخورم گفتم پس اون شیشه مشروب زیر زمین چیکار میکرد گفت چی گفتم حالا چرا میشکونیش خوب!!خودشو گم کرده بود نمیدونس چی بگه و گفت واسه چن ماه پیشه و گرفت خوابید!
رفتم بیرون خرید لیست مامانو واسش گرفتمو فردا آش نذری داشتیم..
نذری که مامان بابت اینکه اگر عملم خوب جواب داد..هر سال آش بپزه و پخششم به عهده خودم باشه
اومدم خونه و مامان گفت فراز منتظرته رفتم تو اتاق و دیدم اصلا حال نداره و داغونه گفتم چته تو پسر حال نداری مریضی پاشو بریم دکتر گفت نه باور نمیکنم سعید رفته بغض کردم و شروع کردم به دلداری دادن داشت گریه میکرد گفتم دلت تنگ شده پاشو بریم سر قبرش گفت نه نمیتونم
فراز انقد داغون بود که هیچوقت نتونسته بود بره سر قبر سعید!
معلوم بود که خیلی بیشتر از من بهش وابسته بود
گفتم فراز پاشو بریم بخدا سعیدم خوشحال میشه ها گفت نههههههه
نمیتونم خجالت میکشم!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم چرا گفت من کشتمش
چی میگی فراز
من کشتمش اگر اون روز...
اون روز لعنتی
گفتم بگو حرف بزن

بعد کلی اصرار و آروم شدنش با گریه توضیح داد
گفتم فراز مصلحت خدا بوده امیدوارم بخشیده باشه تورو
من دانشگا بودم و فراز خونه سعید اومده دنبال فراز که باهم برن دنبال تحقیق واسه خواستگار سمانه فرازمونم که داغون بود چند روز بود شبو روز نداشت و همش گریه و ...
سعید اومده دیده که فراز زیر زمینه و مشروب خورده .. شروع کرده به نصیحت و اینکه مگه قرار نبود باهم بریم تحقیق بابا خود تو بودی گفتی طرفو میشناسیو طرف سابقه دار و .. فرازم عصبی میشه و درگیر میشن و سعیدو حل میده و میگفت هیچی نفهمیدم خودمم افتادم زمینو شیشه مشروب شکست و همونجا بیحال موندم و تو حال خودم نبودم وقتی به خودم اومدم و حالم بهتر شد رفتم تو اتاق و یکم بعدم تو اومدی و با گریه.. گفتی سعید بیمارستانه
دکترا تایید کرده بود که سعید یه ضربه به سرش خورده و احتمالن زمین خورده و بعدم که ...
خیلی ناراحت بودم فقط سعی میکردم فرازو آروم کنم.
فردا سمانه و خاله هم اومده بودن خونمون واسه آش نذری خدارو شاکر بودم که زندگی عادی دارم و شکر خدا هیچ مشکل خاصی...
سمانه اومد دم دیگ تا آش هم بزنه و بهش گفتم آبجی راستش میخوام یه چی بگم و با لبخند گفت بگو..
بهش گفتم چه ها شده و قطره اشکی گونشو خیس کرد و گفت دعوای بین دوتا داداش به منو تو ربطی نداره مطمئنم سعیدم جاش خوبو راحته دیشب تو خوابم بود..
میخوام فرازو ببینم..............
خدا شکرت
بابت همه چی...............................................

بجنگ تا بجنگیم زندگی...!!


[عکس: 53405854593555859127.png]
پاسخ }
#7
دوش گلدانی نیازم شد  برفتم بر در انباری .بدیدم  شیشه بر زمین انباری 
بزدم بر سر که ای وای   چه شد. شکسته شیشه انباری  بر خود آمدمو دیدم  پرنده ای   سفید  بر  دیوار انباری

گرفتم بر دست نوازش کردم   شدم مهترش تا که خوبش کردم 
سخن گفت  پرنده با من که ای دوست  از آسمان   باد مه   که چه شد تا که شد بر انباری  سخن گفت از من از تو از  از کسی که دل دارد  کسی که از دلش خبر ندارد  بازی میکند تا آخر عمر  تا شیخ جان ستان ایدش پیش رخ گفت که بر دلش آشوبو بلواست گه به خود  گه به ایزد میکند کفر   گفت که نامش ترنس است  نیست چنین نامی بر کتاب ایرانی

گفت که قفس شده بر روحش این تن خاکی     هستند  قفس شکستگان محتایی
گفت که قفس شده  عشق دنیایی            بسته بال  پرش این حس محتایی
گفت که خدا شوخی کرده با من تبعیدی        فرستاده روحم را پشت کوه جراحی(طنز) 
خدا چه کنم چاره کنم درد خویش       باز کنم بال پر . آغاز کنم پرواز خویش
 

پاسخ }
#8
دیروز هنگامی که برای برداشتن یک گلدان به انباری رفتم، متوجه خرده های شیشه به روی زمین شدم... 
آره وقتی چشام به شیشه های روی زمین افتاد یاد دیشب افتادم که اومده بودم یکم ترشی ببرم ولی حتما موقع رفتن یادم رفته در رو پشت سرم درست ببندم و با اون هوای افتضاح دیشب که انگار قرار بود طوفان نوح دوباره تکرار بشه بعید هم نبود که باد در و به دیوار بکوبه و شیشه ها بشکنه ...وای خدا چه بادی می اومد و ناله بادی که در تمام حیاط پیچیده بود و به گوشم نجوا میکرد که این تاوان تنهایی است  ، 
اه ...تنهایی داره منو دیوونه میکنه کم کم دارم عقلم رو از دست میدم و با خودم حرف میزنم ...
 بهتره دست از این خیالپردازی ها بردارم و به آقا پرهام زنگ بزنم بیاد شیشه رو عوض کنه 
آره دیگه منظورم همون شوهر فاطمه است، شیشه گر محلمون هست پسر خوبیه به کارشم وارده حساب کتابش هم بدک نیست آدم منصفیه یه پسر خوش تیپ خوش هیکل با موهای مشکی و ته ریش .انگار که این دوتا رو خدا از ازل برای هم درنظر گرفته بوده  ...
حالا باید پول دستمزد لباسی که قرار بود برای فاطمه خانم بدوزم بگیرم ازش بدم به شوهرش اینم از شانس بد ما ...
از وقتی که بخاطر مشکلات "خودم بودن" مجبور شدم از خانواده جدا بشم و برای خودم به تنهایی زندگی کنم هر روز خدا این روزگار منو یه مدل جدید اذیت میکنه انگار قرار نیست که این مصایب یه روزی تموم بشه و تا ابد ادامه داره ...
حالا بیخیال بهتره برم یه جارو خاک انداز بیارم و این شیشه ها رو جارو کنم و بعدش هم برم لباس این زنه همسایه رو تمومش کنم چون تا عصر باید تحویلش بدم قرار هست امشب تو عروسی خواهرش بپوشه ...  با این هیکل کوتوله و چاق اش میخواد حالا تو اون مراسم چه قری بده و برای خودش شوهر جدید پیدا کنه ...هههه به همین خیال باشه 
اوف ... آخ دستم ... اینم از مصیبت امروز ، حالا با این دست زخمی چطور لباس این زنیکه افاده ای رو آماده کنم . اگه بیاد ببینه لباسش آماده نشده منو خفه میکنه و آبرومو جلوی در و همسایه میبره ... 
خدایا خودت کمکم کن ... آها یادم اومد بهتره زنگ بزنم به رویا بیاد بهم کمک کنه ...
علو... علو ... رویا   سلام ... چطوری آبجی جون خوبی شوشوی گرام چطورن ... خیلی بدی ... یادی از این خواهر تنهات نمیکنی ... چی سرت گرمه بچه هاست ... میدونم داری چی میگی ؟ ... ولی اگه گاهی هم یادی از ما فقیر بیچاره ها بکنی بخدا ثواب داره ... خوب حالا بگذریم از این حرفا ...آبجی یه زحمتی برات داشتم ... میتونی امرو یه سر بیای اینجا کمکم کنی ...؟


سارا ... سارا ... ساراخانم ...


یا خدا 
زن همسایه است !!!!!
مگه قرار نبود این عصر بیاد دنبال لباسش ...


بقیه اش رو دیگه خودتون حدس بزنید چی میشه 1402294310
virtual_lifeee@
پاسخ }
#9
اینم یه طنز قند پهلو    

دوش دیدم که  صاقی به من باده  داده   اشتباهی   (منظورم خودمونیم )
پاسخ }
#10
شاید اغراق باشه ولی یه موی سرت رو به هزار تا شوشو نمیدم کلوچه ی من04
اون شوشویی که قرار باشه من رو از هم قبیله هام دور کنه و سرگرم زندگی با اون باشم رو نمیخوام
من تا آخرین روز عمرم کیک یزدی تو خواهم بود !:1ed8e5:
روی که دیگه خبری از من نشد بدون من مرده ام نه سر گرم
احساس خوبی دارم
همه چیز درست می شود
تو خواهی امد
دهان تاریک باد را خواهی دوخت .
مهدی جان(عج)
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  زندگی موفق با بهره گیری از خلاقیت و نوآوری fns4565 1 1,610 05-21-2019، 06:19 PM
آخرین ارسال: webeagle
  خلاقیت در خانه با 10 ابتکار و ایده جدید و متفاوت fns4565 1 2,193 10-07-2018، 01:29 PM
آخرین ارسال: yasnikb
  خلاقیت با سفره هفت سین ایرانی ℓιмιтℓєѕѕ 12 3,501 03-22-2015، 02:14 PM
آخرین ارسال: علیرضا
  مسابقه ی خلاقیت ادبی - مناسبتی محیا 11 2,694 06-08-2014، 12:42 PM
آخرین ارسال: hasti
  مسابقه ی خلاقیت ادبی - هفته ی سوم محیا 22 4,555 05-10-2014، 09:14 PM
آخرین ارسال: ℓιмιтℓєѕѕ
Lightbulb کارگاه خلاقیت محیا 10 3,008 02-26-2014، 01:53 AM
آخرین ارسال: Sina
  مسابقه ی خلاقیت ادبی - هفته ی دوم محیا 32 5,360 02-24-2014، 11:06 PM
آخرین ارسال: deldadeh

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان