رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پیشنهاد: از تجربیات ترنس بودنمان بگوییم
#1
پیشنهاد میکنم بیایم از تجربیات دوران کودکی تا به حالامون رو بگیم تا کسایی که میان میپرسن ما ترنس هستیم یا نه، به یه شناختی برسن. البته با احتساب این امر که همه تجربیات عیناً مثل هم نیست.
نظرتون چیه؟
پاسخ }
#2
پیشنهاد خوبیه
" تو " تنها دو حرف است با یک دنیا معنی که هنوز به نیمی از آنها هم نرسیده ام
پاسخ }
#3
موافقم  7b153b






.
.......................................  
پاسخ }
#4
می تو6c4ebf!
پروانگی تو آرزوی من است ای هم قبیله
پاسخ }
سپاس شده توسط: deldadeh ، hesam ، Delsaa ، nik ، Sina ، wolf_7 ، Mighty ، جسیکا
#5
خب یه چیزی بگید دیگه موافقم یعنی چی ؟ :))
They don't care, They don't understand and they judge ! ..
پاسخ }
#6
یه خاطره شیرین که دیشب دوباره مرور شد توی ذهنم ... سال 89 بود و هنوز عمل نکرده بودم ... به سفارش مریم خاتون باید می رفتم بهزیستی نواب پیش خانم مقدسی ..... صبح اول خاتون و دیدم و خاتون تلفنی با خانم مقدسی هماهنگ کرد که خانمی به اسم غزل میاد پیشتون و بعد بهم گفت تو می خوای با پوشش پسرونه بری بهزیستی ؟ منم گفتم آره چون الان که هیچ لباسی همرام نیست ... خاتون چادر از سرش برداشت و گذاشت سرم ... بهم گفت  یه بانو باید پوشش بانوها رو هم داشته باشه .....
اون چادر دیگه مال من شد .... دیشب دوباره چادر مادر  و در آوردم و حسابی عطرش کردم ... هنوز بوی تنش و میداد .... 
[size=3]حالا هر از گاهی اون چادر آرامش دلهره هام میشه ، یه وقتایی که دلم از همه چی میگیره ب[size=3]ا چادرش نماز می خونم ...
[/size]
[/size]
[size=3][size=3][size=3]نمی دونین با اون چادر چقدر عروج کردم تا حالا ....[/size][/size]
[/size]
 بازم می نویسم براتون .. چیزی که زیاده تجربست ....
پاسخ }
#7
(04-10-2013، 11:03 AM)غزل بانو نوشته:
یه خاطره شیرین که دیشب دوباره مرور شد توی ذهنم ... سال 89 بود و هنوز عمل نکرده بودم ... به سفارش مریم خاتون باید می رفتم بهزیستی نواب پیش خانم مقدسی ..... صبح اول خاتون و دیدم و خاتون تلفنی با خانم مقدسی هماهنگ کرد که خانمی به اسم غزل میاد پیشتون و بعد بهم گفت تو می خوای با پوشش پسرونه بری بهزیستی ؟ منم گفتم آره چون الان که هیچ لباسی همرام نیست ... خاتون چادر از سرش برداشت و گذاشت سرم ... بهم گفت  یه بانو باید پوشش بانوها رو هم داشته باشه .....
اون چادر دیگه مال من شد .... دیشب دوباره چادر مادر  و در آوردم و حسابی عطرش کردم ... هنوز بوی تنش و میداد .... 
[size=3]حالا هر از گاهی اون چادر آرامش دلهره هام میشه ، یه وقتایی که دلم از همه چی میگیره ب[size=3]ا چادرش نماز می خونم ...
[/size]
[/size]
[size=3][size=3][size=3]نمی دونین با اون چادر چقدر عروج کردم تا حالا ....[/size][/size]
[/size]
 بازم می نویسم براتون .. چیزی که زیاده تجربست ....
سلام غزلم
خیلی خوشحالم که اینجا می بینمت...
وای غزل، ای کاش توفیق می شد منم یه بار با اون چادر نماز می خوندم...1f3fb5
پروانگی تو آرزوی من است ای هم قبیله
پاسخ }
#8
.
همه چیز از موقعی شروع شد که به دنیا اومدم 127833




[عکس: 411.jpg]


البته نه دیگه تا این حد فاجعه !7b153b

.
.......................................  
پاسخ }
#9
وای خدای من . آناهیتا تو از اولم دشمن بستیا بودی
خدا بداد  پسرای محلتون برسه اگه عین این بستنی نگاشون نگاه کنی همه ج... میکنن شلوارشون

منم یه چیزی را میگم خیلی نمک داره
یکی از خاطرات خیلی خیلی قدیمی ذهنمه الان دوباره از مامانم پرسیدم . گفت سه سال و نیم داشتی
من بیشتر موقع ها خونه عمم میرفتم با دختراشون بازی می کردیم. عشقم این بود همیشه خاله باشم. یواشکی از گلای لاله عباسی باغچمون میکندم و میبردم که باهاش لبو و لپامو قرمز کنم
اون روز هم اونجا بودم. پسر خالم اینا اومدن خونمون . از من یه سال بزرگتر بود. اومد اونجا دنبالم که با هم بریم خونمون. گفتم من دوس ندارم با تو بازی کنم. گفت دختر خاله هم هست بیا. تازه خانم جون هم از مشهد برگشته برات سوغات آورده. منم با ذوق باهاش برگشتم خونه.
وقتی رفتم سوغاتامون داد. من گریه افتادم گفتم من بلوز نمی خام. بمن قول دادی چادر برام بیاری. بعد یواشکی مامانم رفت برام یه چادر سفید کوچولوی با گلای صورتی و یه انگشتر بدل که روش یه گل کوچولو داشت برام آورد. انقدر ذوق کردم از ترس مامانم قایم کردم و بعد برداشتم بردم دوباره با دخترا خاله بازی کردیم. برگشتم مامانم با دعوا ازم گرفت و قایمش کرد. تا مدتها با گریه می تونستم بعضی وقتا ازش بگیرم. مامانم میگه انقدر لجباز و مصر بودی که هرچی میخاستی تا چند روز براش نق میزدی و گریه میکردی.
حیف . کاش بزرگ که شدم هم همونجور بااراده باقی می موندم.
هنوزم یاد اون چادر و انگشتر که میفتم سرشار از ذوق میشم و حسرت میخورم.
اگر به خانه من آمدی،
برایم ای مهربان
چراغ بیاور و
یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم... 
پاسخ }
#10
(04-10-2013، 09:56 PM)فریماه نوشته: وای خدای من . آناهیتا تو از اولم دشمن بستیا بودی
خدا بداد  پسرای محلتون برسه اگه عین این بستنی نگاشون نگاه کنی همه ج...... میکنن شلوارشون


فریماه جان اجازه بده نقطه چین رو کامل کنم
فکر کنم منظورت جیش باشه !21

البته با عرض پوزش



.
.......................................  
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  چرا ترنس‌هاي ام تو اف براي بعضي مردها خيلي جذابند؟ تينا 145 22,085 06-23-2020، 07:52 PM
آخرین ارسال: dentist
  چکسی با یک ترنس ام تو اف ازدواج میکنه سمیرا 515 132,428 06-12-2020، 03:18 PM
آخرین ارسال: تينا
  گروه ترنس Flower 12 681 12-14-2019، 03:49 PM
آخرین ارسال: امیلی
  ترنس ساکن قزوین dhd1380 1 1,069 10-28-2019، 11:55 AM
آخرین ارسال: tara123
  ترنس بودن یا علاف بودن؟ امیلی 9 713 08-05-2019، 09:10 PM
آخرین ارسال: sami ts
  به یاد ترنس های مهاجر margan 3 681 07-08-2019، 12:10 AM
آخرین ارسال: sami ts
  لحظه ای که من و ترنس باهم آشنا شدیم امیرعباس 14 7,176 05-31-2019، 03:30 PM
آخرین ارسال: jinse2000
Shocked چرا های یک ترنس BanooAlisaa 17 2,731 05-28-2019، 07:31 AM
آخرین ارسال: امیلی
  ترنس و تناسخ Aslan.k 9 630 04-17-2019، 03:15 PM
آخرین ارسال: BanooAlisaa
  عشق به یه ترنس اف تو ام گندم 14 1,844 04-07-2019، 04:27 PM
آخرین ارسال: امیلی

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان