رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پیشنهاد: از تجربیات ترنس بودنمان بگوییم
#11
روز مجوز گرفتنم :
روزی که برای گرفتن  مجوزم به دادگاه رفته بودم  توی راهروی دادگاه با خانمی آشنا شدم که برای تنظیم دادخواست طلاق از شوهرش اومده بود ... خیلی زن فرهیخته ای بود و بسیار نجیب و با اصالت ... با اینکه مدتها بود شوهرش خونه رو ترک کرده بود اما حاضر به شکایت نشده بود ... حتی نمی دونست که باید برای شروع چکار کنه ... فقط اومده بود دادخواست طلاق بده ...
توی مدتی که مجوزم رو تایپ می کردن یک ساعتی با هم حرف زدیم ... از هر دری که بگید با هم همصحبت شدیم ....  از صحبتاش فهمیدم هنوز عاشق شوهرشه و مثل یک زن اصیل ایرانی مادر بچه هاشه و دلش نمی خواد که آشیونش به هم بریزه و اگه حالا اونجا بود برای خاطر فشارهایی بود که نبود همسر به زندگیش تحمیل کرده بود ...
با کوره سواد حقوقی که داشتم راهنماییش کردم به جای دادخواست طلاق دادخواست مطالبه نفقه بده که اینطوری وجدانشم هم آسوده باشه که سمت طلاق نرفته ... یادمه اونروز حتی اندازه یه دادخواست دادن و تمبر باطل کردن هم پولی همراهش نداشت .... دادخواستش رو براش نوشتم و هزینه های ناچیزشم متقبل شدم ... وقتی باهام حرف می زد نگاهی به چشمام کرد و گفت الهی خوشبخت بشی دخترم ... صدات به وجودم آرامش میده .. راستی تو چرا اینجایی ؟
وقتی براش توضیح دادم که چرا اینجام دستهام رو فشرد و اشک از تموم صورتش جاری شد ... مدتی نتونست حرفی بزنه ولی بعد با بغضی که توی صداش بود بهم گفت عززی داشتم مثل خودت که سه سال پیش عمل کرد  و بعد از عملش هیچ وقت ازش خبری نداشتم چون پدرش طردش کرد و اونم رفت تا با بار درداش همه ما رو فراموش کنه اما از اون شبی که رفت تا حالا عقده یه بار دیدن و بهش گفتن اینکه خیلی دوسش دارم روی دلم مونده ... گفت : همیشه سر نماز از خدا می خوام یه بار دیگه بتونم عزیز دلم و میوه زندگیم رو ببینم ....
دستامون توی دست هم بود و با همه سرمایی که توی راهروهای بی محبت دادگاه بود حرارت قلبامون و به دستای هم می دادیم ... ازش پرسیدم اسمش چی بود ؟ گفت س که بعد عمل ب شده .....  گفتم فامیلیش چیه ؟ گف[size=2]ت :
م

وقتی اسم و فامیلش رو بهم گفت سرم گیج رفت ... مهتابیای ردیف و بی نور دادگاه دور سرم میچرخیدن ... احسسا سرما کردم ... داشتم بیهوش میشدم .... باورم نمیشد که دارم با مادر ب حرف می زنم ... ب که از صمیمی ترین دوستای من بود و خیلی توی اطلاعات عمل بهم کمک کرده بود ....
خدایا چه حکمتی اینجاست ....  این چه داستانیه که من  نقش آفرینش شدم ؟
بهش گفتم اگه ببینیش بهش چی میگی ؟
گفت به دست و پاش می افتم که حلالم کنه ... گفت : پشیمونم که اونروز جلوی باباش واینستادم که طردش نکنه ....
با زبونی که به لکنت افتاده بود و عاجز از حرف زدن شده بود گفتم : ب تو یکی از صمیمی ترین دوستای منه ........
اونقدر گریه کرد که توی بغلم بیهوش شد ....
بهوش که اومد آرومش کردم و واسه عزیزش تماس گرفتم تا باهاش تلفنی صحبت کنه ....
نمی دونین چه روزی بود ... احساس غرور می کردم ... احساس شادی از اینکه اونروز واسطه خدا بودم تا دو تا دل و به هم برسونم ....
لحظه دیدن این دو تا اونقدر شیرین بود که جزء به یاد موندنی ترین خاطره های زندگیم شد ...
پدر اون خانواده هیچ وقت به آغوش خانواده برنشگت و با طلاق رشته محبت ها رو پاره کرد .. اما اون مادر و دختر پشت هم شدن و با همت و تلاش خانواده رو می چرخونن ...

خیلی وقتا میشه که ما فقط یه وسیله میشیم توی دستای خدا ....
خودش خوب می دونه کجا ازمون استفاده کنه که مفید باشیم ....
خدا کنه بتونم بازم وسیلش باشم .... خدا کنه بازم ازم استفاده کنه .... عاشق اون لحظه ای میشم که قابلم می دونه و منت می ذاره و من و وسیله خیر خودش می کنه ...
به خودش قسم خداتر از خودش پیدا نمیشه .... یه جورایی .. یه جاهایی ... یه کارایی .. یه آدمایی .... یه قسمت شیرین ...
الهی قسمت همتون باشه ...
[/size]

پاسخ }
#12
یادمه 5-6 سال پیش یه غروب سرد زمستونی که داشتم می رفتم کلاس زبان، سوار تاکسی شدم...

لباس خیلی خاصی نپوشیده بودم، فقط شالو کلاهم ست بودو یه نموره خوشجلBig Grin

راننده تاکسی چند متر جلوتر نگه داشت تا یه زنو شوهر رو سوار کنه...

آقاهه(شوهر) در رو باز کردو خواست بشینه، یه پاشو گذاشت تو تاکسیو یه نگا بهم انداخت، به خانمش آروم گفت: دختره، بیا تو اول بشین!

بعد خانومه اومدو یه نگاه تیزو زنونه(یعنی تیزهوشانه!) بهم انداختو به شوهرش گفت: این که آقاست!

خلاصه اوضاعی بود!

راننده هم ماتو مبهوت نگا می کرد(انگار تازه متوجه من شده!)

آخر سر خودم گفتم که من آقامB621a6!!!

ای روزگارِ از شادی تهی...
پروانگی تو آرزوی من است ای هم قبیله
پاسخ }
#13
وای منم میتونم از خودم بگم ؟ از خاطراتم ؟Tongue

یادم میاد که :
شب بود و خورشید در آسمان میدرخشید 21
و من یکه و تنها و به همراه خانواده ام در سکوت گوش خراش شب ،قدم زنان ایستاده بودم 7b153b


[عکس: baby%20with%20a%20secret.jpg]
.......................................  
پاسخ }
#14
همبازیام پسرای فامیل بودن اما از یه سنی به بعد دیگه نمیشد باهاشون بازی کرد یعنی بهم اجازه نمیدادن بازی کنم باهاشون. تودار بودم و هستم. اعتراضی نکردم. از اون به بعد دوستای من خیالی شدن. خودم با خودم بازی میکردم. توی بازیام من یه پسر بودم. توی حیاط با دوچرخه داداشم میچرخیدم و مثلا میرفتم سرکار یا دوچرخمو تعمیر میکردم یا...




ظهرا که بابام مغازشو میبست میرفتم تو مغازشو میشدم یه پسر کاسب!



تا حدود 12-13 سالگی بچه گوشه گیر و ساکتی بودم. دوست صمیمی نداشتم. با دخترا که نمیتونستم ارتباط برقرار کنم یعنی اصلا دنیاشون برام جذابیت نداشت. از حرفا و فکراشون سردرنمیاوردم. با پسرا هم که منع بودم اما باز جسته و گریخته توی مهمونی ها و مسافراتا باهاشون بازی میکردم. هیچی ازشون کم نداشتم. بهتر از اونا از درخت گردو میرفتم بالا. بهتر از اونا توی کوه میدویدم. اما از این سن به بعد کشش خاصی نسبت به دخترا پیدا کردم. حوصله دوستی رو باهاشون نداشتم اما دلم میخواست دوسم داشته باشن. لمس دستاشون حس خوبی بهم میداد.
پاسخ }
#15
غزل بانو واقعا خاطره ای جالب بود ممنون یه اعتبار+1 و یه سپاس تقدیم دوست خوبم

 چنان نماى که هستى یا چنان باش که مى نمایى. بایزید بسطامى
پاسخ }
#16
یادم میاد یه بار رفتم به یه مسجدی تا نمازمو بخونم(وقت نماز جماعت گذشته بود و همه رفته بودن!)، داشتم وضو می گرفتم که یهو یه آقایی(این آقا یه نموره مشکل روانی داره و ترسناکه، گاهی وقتا تو خیابونای شهرمون دیدمش که با خودش دعوا میکنه و ...)از دستشویی اومد بیرونو بهم نگاه کرد...4f4fe6
زهرم ترکیده بود، میگفتم که الآنه که یه بلایی سرم بیاره؛ آخه به جز ما دو نفر هیچ کسی اونجا نبود...!
خلاصه داشتم سکته می کردم(نمی دونم چرا، ولی بدجور ترسیده بودم!)، مسح سرمو که می کشیدم از جیبش 2تا سیگار درآوردو هی بهم اصرار کرد که بردارم(ووووووووویییییییییییییییی)!آخر سر دست از سرم برداشتو خودش مشغول دودو دمش شد!51
با ترس و لرز از کنارش رد شدمو اومدم بیرون...4a5132
همونجا آرزو می کردم که ای کاش یه دستشویی برا تراجنسی ها تو شهرمون می بود(آخه منو چه به سرویس مردونه)!127833
همینجوریش سرویس آقایون ترسناکه، چه برسه به اینکه یه همچین کسی هم اونجا باشه و بدتر اینکه هیچکسی نباشه که احساس امنیت داشته باشی...
وای خدا، بازم یادم افتادو ترس بَرَمداشت...6c4ebf
پروانگی تو آرزوی من است ای هم قبیله
پاسخ }
#17
روز پنجم عید بود همه فمیلها جمع بودیم خونه مادرم نزدیک 25 نفر میشدیم
و مثل همیشه خانومها و بچه ها تو یه اتاق و آقایون هم تو یه اتاق دیگه انجانب راهم فرستادن پیش آقایون حدود ده دقیقه دود سیگار و حرفهاشون در مورد اقتصاد فلان کار را بکنی پول داره تحمل کردم (راستی من فکر میکنم وقتی مردها پیش هم هستن مثل رقیب به هم نگاه میکنن ) بعد به بهانه دختر دو ماهه برادم امدم پیش خانوما و شروع کردم به بازی ونگهداری از بچه داداشم  خلاصه مهمانی تموم شد یکی از فامیلامون که سیبیل کلفتی داره موقع رفتن آمد پیشم و  با لحن تحقیر امیزی گفت  چرا پیش زنها نشسته بودی (میخوام سرمو بزن به دیوار )چیزی نگفتم  چون آدم یا باید دروغ بگه یا تحمل کنه بعد که رفتیم خونه خودمون با همسرم در دل کردم حرف دلمو بحش گفتم  خدا حفظش کنه به من روحیه داد و آرامم 
بچه ها من در مورد عمل کردن با همسرم صحبت کردم وچون خیلی دوستش دارم از من قول گرفته تا زندست من این کار را نکنم  چون وقتی خودمو جای ایشون میزارم  تفلکی گناهی نداره که به خاطر  من زندگیش خراب بشه 

 به امید روزی که نقاب از چهره برداریم
پاسخ }
#18
آخی
عزیزم . خیلی حرفاتو درک کردم رزیتا
فامیل من دیگه عادت کردن
تو جمعای فامیلی همه خانوما خودشون یا میان منو میبرن یا میان پیش من. البته ما جمعای فامیلیمون زیاد زنونه مردونه نیستن
خوشبختانه خونوادمم به این موضوع از اول عادت کردن
خانم ها و دخترای فامیلم ناخودآگاه بامن خیلی راحت هستن و حتی حرفای زنونشونم را بهم میگن.

چقدر اون آقا سبیل کلفته پرروه ها. خونه مامانته . هرجایی بخایی میتونی بری. خیلی دیگه رو میخاد
واقعا راحت باش . به هیچکس ربطی نداره.
اگر به خانه من آمدی،
برایم ای مهربان
چراغ بیاور و
یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم... 
پاسخ }
#19
[عکس: 1956378b6pnwj7ug5.gif]
یادمه یه بار تو یه گوشه راه آهن تهران یه بنده خدایی رو دیدم که حرکات خاصی داشت، تو دلم می گفتم به احتمال زیاد ام تو افه، با مدل خاصی موهای سرشو شونه می زد، میکاپ ساده ای هم داشت...
یواشکی ازش پرسیدم ترنسی؟
گفت: آره
گفتم پس هم قبیله ایم
اونم گفت معلومه...
بهم داشت التماس می کرد که بریم یه گوشه بشینیمو با هم بحرفیم
بهش گفتم کار دارم، گفتم تو چرا اینجا وایسادی؟بیا بریم یه جای بازتر...
گفت: می ترسم!
گفتم چرا آخه؟
بغض کردو گفت: مردم منو مسخره میکننو گاها می زنن...
وقت زیادی نداشتم، زودی پرسیدم عمل می کنی یا نه؟
گفت: فعلا شرایطم جور نیست...
آخر سر هم از همدیگه خدافظی کردیمو رفتم...
یه خورده پیش یادش افتادم، یاد حرفش که می گفت: مردم منو مسخره می کنن و ...
دلم کباب شد...
دعا می کنم برای علم عمومی مردم در مورد قبیله م...
نمی دونم الآن کجاست، ولی دعاش می کنم تا زودتر رها شه، زودتر اون جسمشو دور بندازه، دیگه هیچ وقت بغض نکنه، دیگه هیچ وقت تو گوشه محل های عمومی کز نکنه، دیگه هیچ وقت مجبور نشه برای زیادی از حد ضایع بودن، ریش بذاره(باورتون میشه؟...)...
دلگیر همه دلتنگی هاتونم نعمت ها...
دعا کنیم مردم ما، مجهولاتشون تبدیل به معلومات بشه و هیچ وقت، هیچ ترنس مظلومی به خاطر ترنس بودنش، خم به ابروش نیادو هیچ وقت بغض نکنه...
دوست عزیزم که حتی فرصت نکردیم اسم همدیگه رو بپرسیم، برات زیبایی ها رو آرزو می کنم، می دونم امروز و الآن چه حالی داشته و داری که اینجوری به ذهنم اومدی...دعا می کنم خم ابرویی که در چهره ت بود، زودتر از بین بره...
[عکس: 13699197677.gif]
پروانگی تو آرزوی من است ای هم قبیله
پاسخ }
#20
مرسی دوست عزیز و هم قبیله ای حرف دل من رو زدی
کاش همه معلوماتشون در مورد ما بالا بره البته اصل قضیه شعور آدمهاست...
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  چرا ترنس‌هاي ام تو اف براي بعضي مردها خيلي جذابند؟ تينا 145 22,042 06-23-2020، 07:52 PM
آخرین ارسال: dentist
  چکسی با یک ترنس ام تو اف ازدواج میکنه سمیرا 515 132,311 06-12-2020، 03:18 PM
آخرین ارسال: تينا
  گروه ترنس Flower 12 672 12-14-2019، 03:49 PM
آخرین ارسال: امیلی
  ترنس ساکن قزوین dhd1380 1 1,066 10-28-2019، 11:55 AM
آخرین ارسال: tara123
  ترنس بودن یا علاف بودن؟ امیلی 9 710 08-05-2019، 09:10 PM
آخرین ارسال: sami ts
  به یاد ترنس های مهاجر margan 3 677 07-08-2019، 12:10 AM
آخرین ارسال: sami ts
  لحظه ای که من و ترنس باهم آشنا شدیم امیرعباس 14 7,161 05-31-2019، 03:30 PM
آخرین ارسال: jinse2000
Shocked چرا های یک ترنس BanooAlisaa 17 2,719 05-28-2019، 07:31 AM
آخرین ارسال: امیلی
  ترنس و تناسخ Aslan.k 9 625 04-17-2019، 03:15 PM
آخرین ارسال: BanooAlisaa
  عشق به یه ترنس اف تو ام گندم 14 1,837 04-07-2019، 04:27 PM
آخرین ارسال: امیلی

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان