رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گذر عمر
#1
مهتاب خانم نيمه هاي شب خود را در پشت بام خانه يافت که چشم به ستارگان دور دست دوخته است. نسيمي سرد گونه هايش را نوازش ميداد، مهتاب در وسط آسمان بود و قرص کامل آن سبب روشنائي پشت بام شده بود. اين پسرک تنها در اين ساعت شب اينجا چکار ميکرد. پسرکي با نام مهتاب، همان ابتدا تناقضي آشکار بود که هيچکس از آن خبر نداشت! اين تضاد در هويت او را به پشت بام کشانده بود تا تکليفش را يکسره کند! تا کي مي توانست دست در دست همکلاسيهايش بگذارد آنها را ببوسد و از بودن با آنها لذت ببرد اما  همواره مانعي بزرگ در برابر معرفي واقعي خودش پيش رو داشته باشد. از روزي که با فريبا آشنا شده بود سه سال مي گذشت و هر روز علاقه‌اش به او بيشتر شده بود. چه ساعتهائي که آنها تنها در اتاق با هم درس خوانده بودند و با هم همدم بودند و هيچ وقت کسي مانع آنها نشده بود. چه بوسه هاي گرمي که گرمي محبت را به گرمي دوستي پيوند زده بود. اين دوگانگي ظاهر و باطن هر روز سايه سنگين خود را بر روح و روان مهتاب مي انداخت و قصد نداشت کنار برود......... ادامه دارد
پاسخ }
سپاس شده توسط:


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان